قصيدهاى براى داعى كبير خواند كه مطلع آن اين بود : الله فرد و ابن زيد فرد . داعى بانگ بر شاعر زده گفت بعينك التراب هلاقلت ، الله فرد و ابن - زيد عبد . و در حال خود را از كرسى به زير افكند و سر خود را برهنه كرده روى به خاك مىماليد و مكرر مىگفت : الله فرد و ابن زيد عبد . آنگاه حكم كرد شاعر را به ضرب سيلى بيرون كردند . پس از چند روز شاعر باز آمد و اين ابيات برخواند :
انا من عصاه لسانه فى شعره * و لربما ضر اللبيب لسانه
هبنى كفرت اما رأيتم كافرا * نجاه من طغيانه ايمانه
خاطر داعى از او خوش نگرديد تا روز مهرگان كه بيست و ششم اسفند ماه قديم است « 1 » اين قصيده برخواند :
لا تقل بشرى و لكن بشريان * عزة الداعى و يوم المهرجان
داعى بر او اعتراض كرده گفت چرا مصرع ثانى را مقدم نداشتى تا ابتدا به « لا » ى نهى نكرده باشى ؟ شاعر گفت ايها السيد ! افضل الذكر لا إله الا الله و اوله حرف النفى . داعى گفت احسنت احسنت ايها الشاعر .
در سنهء دويست و هفتاد و يك حسن بن زيد داعى كبير جهان را بدرود كرد و محمد بن زيد برادر كهتر خود را كه معروف به « داعى صغير » است وليعهد ساخت . داعى صغير از جرجان خود را به سارى رسانيد . ابو الحسين نامى كه داماد داعى كبير بود و خزاين او را به تصرف درآورده بود داعيهء سرورى داشت . بعد از ورود داعى صغير فرار كرده به چالوس رفت . غرهء جمادى الاخرى سنهء مذكوره على الغفله در چالوس بر سر ابو الحسين تاخت و او را با متابعينش بگرفت و خزاين برادر خود را به تصرف درآورد و بعد او را تلف كرد تا رافع هرثمه والى خراسان از طرف بنى عباس به جنگ داعى صغير آمد . داعى صغير بعد از استحصان در قلعهء كجور نايب رافع را كه در چالوس بود بگرفت در حالتى كه رافع
هامش
( 1 ) - مهرگان روز جشن ميترا و آن شانزدهمين روز است از ماه مهر .