تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 842

مساهمون:

ص٨٤٢
داشتم . زيرا كه اهل قلم بودم و عمامهء اهل قلم از اين پارچه مىباشد . خرقه‌اى كه به دوش داشتم بطانهء آن خز و يقهء آن سمور بود و نامهء سلطان را در دست راست بالاى سر نگاه داشته بودم . به اين حالت نزديك شدم به تختى كه شاه سلطان حسين بر روى آن نشسته بود . دو قدم به تخت مانده با دست چپ اشاره به زمين كرده به سبك ملت خود تعظيم كردم و سلام داده خطبه‌اى به اين مضمون خواندم : « اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ »
و اشاره به نامه‌اى كه در دست داشتم كردم و بعد به زبان عربى گفتم : « اين است نامهء مقدس اعلى حضرت قوى شوكت قادر سلطان احمد خان غازى ادام الله قدرته پادشاه آل عثمان ، سلطان البرين ، خاقان البحرين ، اسكندر ذو القرنين ثانى ، خادم حرمين شريفين ، سلطان ابن سلطان سلام مىرساند به پادشاه جم‌جاه كه افسرش از آفتاب و ماه درخشنده‌تر است و از مزاج و حالت آن پادشاه سؤال مىكند » . خلاصه اين خطبه را كه به زبان عربى انشا كرده بودم همان‌طور كه خطبا در مسجد خطبه مىخوانند قرائت نمودم . وزير اعظم كه بعد از فتحعلى خان اعتماد الدوله برقرار شده بود « 3 » دو مرتبه خواست نامه را از دست من گرفته به پادشاه ايران بدهد . پادشاه هم دو سه مرتبه دست دراز كرده اعتنا نكردم . بعد از ختم خطبه ، زانو زمين زده نامه را بوسيده به سر نهاده به دست خود شاه دادم . شاه نيمه تواضعى كرده نامه را گرفت و به آقاسى كه حاضر بود سپرد و بعد از آن اذن جلوس يافتم و تا سه مرتبه شاه دعوت به نشستن نكرد ، احتراما ننشستم . مرتبهء سيم ، قاپوچى باشى ، كه به منزلهء حاجب بار بود ، بازوى مرا گرفته مرا نشانيد و در سر سفره‌اى كه در همان تالار گسترده بودند غذائى صرف نموده مراجعت به منزل كردم . در نوروز آن سال مرتبهء سيم و آخر دفعه‌اى بود كه در تهران به حضور شاه سلطان حسين رفته مرخصى گرفته به اسلامبول مراجعت نمودم . در سلام آخر يك نفر سفير روس و چند نفر مأمور ازبك بودند . ( مرتضى قلى خان نامى « 4 » با درى افندى به سفارت اسلامبول مأمور شد ) . در اين بين خبر رسيد كه اهالى مشهد از افاغنه كه در هرات مصمم جنگ شده وحشت غريبى
هامش
( 3 ) - يعنى محمد قلى خان شاملو . ( 4 ) - منظور مرتضى خان سعدلو حاكم خوار و سمنان است كه به سفارت ايران در دربار عثمانى منصوب شد .