سال اتابك احمد دنيا را وداع كرد و پسر او اتابك يوسف درجهء اتابكى يافت و ده سال بعد از او اتابكى نمود . بعد از اتابك يوسف ، اتابك افراسياب اتابك شد و من چون به شهر ايذج رسيدم خواستم اتابك افراسياب مذكور را ديده باشم و ممكن نبود . زيرا كه به شرب خمر مداومت داشت و جز روز جمعه بيرون نمىآمد و پسرى داشت كه وليعهد او بود .
و جز آن يك پسر كسى را نداشت . و در آن اوقات پسر مريض شد . شبى يك نفر از خدام او آمد و از من احوالپرسى كرد و رفت و بعد از نماز مغرب دوباره آمد و دو ظرف بزرگ همراه او بود يكى مملو از طعام و ديگرى پر از ميوه . و كيسهاى مرا داد كه چند درهم در او بود و اهل سماع با آلات طرب همراه او بودند . به ايشان گفت بنوازيد تا فقرا برانگيخته شوند و دعا كنند پسر سلطان شفا يابد . من گفتم اصحاب من سماع و رقص بلد نيستند . اما به پادشاه و پسرش دعا كرديم و دراهم را قسمت به فقرا نمودم . چون نصف شب شد صداى زارى و نوحه بلند شد معلوم شد پسر اتابك وفات كرده . صبح كه شد شيخ زاويه نزد من آمد و گفت بزرگان شهر و قضاة و فقهاء همه براى عزا به خانهء سلطان رفتهاند سزاوار است كه تو هم به روى . من اول ابا كردم . اصرار نمود . چون ديدم چارهاى نيست با حضرات روانه شدم . چون به خانهء سلطان رسيدم ، خانه را پر از مردها و پسرها و نوكرها و شاهزادگان و وزراء ديدم . لشكريها پلاس و جل دواب در بر كرده بودند و خاك و گل بر سر زده و بعضى پيشانى خود را خراشيده و زخم كرده و به دو فرقه منقسم شده بودند :
فرقهاى در بام و فرقهاى در زير و هر دستهاى به جانبى مىرفتند و به سينه مىزدند و مىگفتند « خوندگارما » يعنى آقاى ما . خلاصه وضعى هولناك و امرى فضيح كه پيش از اين نديده بودم ديدم .
حكايت :
از چيزهاى غريب كه در آن روز ديدم اين بود كه چون وارد شدم قضاة و خطباء و شرفاء را ديدم كه به ديوارها تكيه كرده بودند و ازدحامى داشتند . همه با حالت گريه سرها را به زير انداخته و لباسى كرباسى بالاى لباس خود پوشيده و پشت لباس طرف بيرون و روى او از جانب تو بود يعنى وارونه پوشيده بودند و هريك قطعه و پارچهء سياهى بر سر انداخته و بههمين وضع بودند تا چهل روز بعد پادشاه براى هريك لباس فاخرى