فصل چهارم مشتمل بر هفده آيه
اول :
و مردخاى هرچه كه كرده شد دانست . پس مردخاى جامههايش را پاره كرد و پلاس با خاكستر پوشيد و به ميان شهر بيرون رفته و به فرياد بلند تلخى فرياد كرد .
دويم :
و تا روبهروى دروازهء ملك آمد . چهكسى را با لباس پلاس به دروازهء سراى ملك داخل شدن جايز نبود .
سيم :
و در هر كشور كه امر و فرمان ملك به آن رسيد يهودان را حزن عظيم و روزه و گريه كردن و نوحهگرى بود و بسيارى با پلاس و خاكستر مىخوابيدند .
چهارم :
و كنيزكان و خواجهسرايان استر آمدند و او را خبر دادند كه ملكه بسيار محزون شد و لباسها براى مردخاى فرستاد تا آنكه مردخاى را به آنها بپوشاند و پلاسش را از او بگيرند اما قبول نكرد .
پنجم :
آنگاه استر ، هتاك - يكى از خواجهسرايان ملك را - كه او را به جهت خدمت كردن ملكه تعيين نموده بود خواند و او را امر نمود كه از مردخاى اين چه چيز است و از براى چه است بداند .
ششم :
و هتاك به ميدان شهر برابر دروازهء ملك به مردخاى برآمد .
هفتم :
و مردخاى او را به هرچه كه به خودش واقع شده بود و مبلغ نقره كه