به اين حالتى كه هستند باقى نمىگذاشتيم . ابو سعيد گفت به چه جهت ؟
گفت كار دمشق خواجه پسر چوپان به جائى رسيده كه به حرم پدر تو دست درازى مىكند . ديشب در بستر طغى خاتون خوابيده و به من پيغام داده است كه امشب بايد با تو بخوابم و هيچ چاره نيست جز اينكه عساكر و امراء را جمع كنى و در وقتى كه در پنهانى به قلعه صعود مىنمايد او را بگيرى و شر پدر او را كه اكنون در خراسان است خدا رفع خواهد نمود .
ابو سعيد به سر غيرت آمده و شب كه دمشق خواجه به قلعه آمد ، امراء و عساكر را گفت دور او را احاطه نمودند . صبح كه خواست دمشق خواجه از قلعه بيرون رود ديد زنجيرى به در قلعه كشيده و قفلى بر او زدهاند و نمىتواند سواره خارج شود . يك نفر لشكرى با او بود معروف به حاج مصرى . او زنجير را با شمشير قطع كرده و با دمشق خواجه بيرون رفتند .
همينكه بيرون شدند لشكر دور ايشان را گرفتند و يكى از خواص امراء معروف به مصر خواجه با جوانى لؤلؤ نام به دمشق خواجه رسيده او را كشتند و سر او را بريده نزد ابا سعيد آورده در جلو اسب او به زمين انداختند و اين قاعده ميانهء اين طايفه رسم است و همينكه بر دشمنى بزرگ غالب مىشوند با او همين عمل را معمول مىدارند . آنگاه ابو سعيد حكم كرد خانهء او را غارت كردند و هركس از نوكرهاى او به مقاتله برخاست او را كشتند . اين خبر در خراسان به چوپان - پدر دمشق خواجه - رسيد و سه پسر او كه يكى اكبر اولاد او و موسوم به امير حسن بود و يكى كه طالش نام داشت و سيمى كه مسمى به جلو خان و اصغر اولاد او بود با او بودند و مادر اين پسر كوچكتر ، سيتىبك « 4 » دختر سلطان خدابنده بود و جمعى از عساكر تاتار نيز همراه چوپان بودند . او به اتفاق ايشان قصد مقاتلهء سلطان ابو سعيد نمود و به جانب او تاختند . همينكه تلاقى فريقين شد ، لشكر سلطان از چوپان تخلف نموده به پادشاه خود پيوستند و چوپان تنها ماند و لابد به سجستان گريخت و از آنجا عزم كرد كه به هرات رود و پناه به غياث الدين حكمران هرات كه با او سابقهء دوستى داشت و به او محبت كرده بود برد و در شهر هرات متحصن شود .
حسن و طالش پسران او راى او را نپسنديده گفتند غياث الدين وفا به عهد نمىنمايد . زيرا كه فيروز شاه به او پناه برد و او فيروز شاه را
هامش
( 4 ) - ساتى بيك درست است .