عليه بهاء الملك و الوفد عكف * تخال به فجر من الافق ساطع
يدوم على كر الجديدين شخصه * و يلقى قويم الجسم و اللون ناصع
تلاحظه شيرين و اللحظ فاتر * و تعطو به كف حسنتها الاصابع
يكى از ملوك به طاق بستان رسيده در آنجا نزول نموده بعد از تجرع اقداح راح و تأمل در صور مرتسمه به شگفت آمده امر كرد زعفران و ساير مطيبات بر مرتسمهء خسرو و شيرين و شبديز ماليدند و يكى از شعراء در اين معنى گفته است :
و كاد شبديز ان يحمحم لما * حلق الوجه منه بالزعفران
و كان الهمام كسرى و شبديز مع * الشيخ مؤبد المؤبدان
من خلوق قد ضخموهم جميعا * اصبحوا فى مطارف الارجوان
مؤلف گويد اسكندر در سيصد و بيست و شش قبل از ميلاد كه از فتوحات ايران مراجعت و به بابل مىرفت - و آن سفر آخر او بود كه در بابل درگذشت - از كرمانشاه گذشت و آنوقت اين شهر موسوم به باغستان بود . ديودور مورخ سيسيلى مىنويسد باغستان ناحيهاى است كه سزاوار است مسكن رب النوعها باشد . اشجار بسيار و فواكه زياد دارد و از هر نوع محصول طبيعى آنجا يافت مىشود و براى زندگانى بهترين جاهاست . بنابراين مىتوان گفت طاق بستان ، طاق باغستان بوده « 1 » .
زيرا كه ممكن است جائى كه باغات زياد دارد آنجا را باغستان يا بستان بگويند و اطلاق هردو لفظ صحيح است يا اينكه باغستان از فرط استعمال بستان شده باشد يا در آنوقت هم طاق بستان هم طاق باغستان مىگفتند .
عقيدهء بعضى از مورخين فرنگ اين است كه طاق بستان را سميراميس ملكهء بابل تقريبا در سنهء هزار و هشتصد و نود قبل از ميلاد بنا كرده .
در اينكه سميراميس در ما بين بابل و همدان بناى باغ و عمارتى كرده حرفى نيست ترديدى كه هست اين است كه آيا آن بنادر طاق بستان شده يا در بيستون ؟ و الله اعلم .
بستيغ [ مع - مر ] :
به كسر باء از قراى نيشابور است .
هامش
( 1 ) - بهترين توجيه آن است كه طاق منسوب به وستام ( بسطام ) است و اين مرد ظاهرا خال ( دائى ) خسرو پرويز بوده . بسطام يا وستام صورت ديگرى از گستهم شاهنامه است .