يا نه « 1 » ؟ پس راوى گفت « 2 » : آن روز كه با داهر مقابل شد « 3 » ، محمّد قاسم را گواه كرد « 4 » و پيل را زخم زد « 5 » ، و سر داهر را هم او دو نيم كرد « 6 » .
پس چون « 7 » به عراق رسيد ، و سر داهر پيش « 8 » حجاج برد و خدمت كرد ( و ) گفت : بقا باد امير عادل را در عزّ دولة ، امير محمّد قاسم را بر كار من گواه گرفته بودى . گفت بيار « 9 » تا چه خواهى كرد ، و عمرو اين شعر بگفت « 10 » :
الخيل تشهد يوم داهر و القنا * و محمّد بن القاسم بن محمّد
أنّى فرّجت الجمع غير معرّد * حتّى علوت عظيمهم بمهنّد
فتركته تحت العجاج مجدّلا * متعفّر الخدّين غير موسّد
و از ابو محمد هندى « 11 » روايت مىكنند كه از ابو مسهر عابى « 12 » شنيدم ، كه او از اهل هند « 13 » روايت كرد « 14 » كه چون لادى « 15 » زن داهر گرفتار شد بعد از قتل داهر ، محمّد قاسم خواست كه از ميان ايشان لادى « 15 » را بخرد . نبشته « 16 » بحجاج در قلم آورد و از وى اجازت خواست درين معنى ، و حجاج اين معنى به وليد خليفه عرضداشت كرد « 17 » و فرمان بخواستن « 18 » لادى « 15 » توقع نمود « 19 » ، و از دار الخلافت فرمان مطلق و نافذ به خريدن « 20 » لادى برسيد « 21 » . پس محمّد قاسم او را بخريد و بزنى خود « 22 » نگاهداشت .
هامش
( 1 ) پ : گفت : تو با عمل تر است تا نه
( 2 ) پ : راوى گويد
( 3 ) پ : آن روز كه عمر با كافر مقابل شد
( 4 ) ب م افزايد : و گفت
( 5 ) ب س ك م : زخم كرد
( 6 ) پ : دو نيمه كرد
( 7 ) پ : چون عمر
( 8 ) پ : به
( 9 ) پ : بيا
( 10 ) ما قراءة بلاذرى را اختيار نموده ، و اختلافات نسخ فارسى را ول كردهايم
( 11 ) ب ك : محمد هندى
( 12 ) ب : شتعى عابى ؛ پ : تسقر عابى ؛ س : مشتعر عالى ؛ ك : ابى مشعفر عابى ؛ م : ابى تسقر عالى
( 13 ) ب س ك م : اهل شيوخ هند
( 14 ) ب ك م : مىكند ؛ س : كنند
( 15 ) س : رانى
( 16 ) ب پ س :
نوشته
( 17 ) پ ندارد : كرد
( 18 ) م : بخواست
( 19 ) ب س ك م : كرد
( 20 ) م :
بخريد
( 21 ) ب : فرستاد
( 22 ) س افزايد : نكاح كردن