هست آن ديگرى كه چون آتش * گرم و خشك است و نام آن صفرا
بلغم است آن دگر كه آب صفت * سردى و تَريّش بُوَد پيدا
ديگرى هست سرد و خشك چو خاك * گفتهاند اهل حكمتش سودا
علامت غلبه اخلاط از طريق رنگ
سرخى رنگ شد علامت خون * زردى آن علامت صفرا
شد سفيدى نشانهء بلغم * تيرگىاش علامت سودا
همچنين شناخت اخلاط از طريق بُول
بُول چون سرخ آيد از خون است * ور بُود زرد باشد از صفرا
ور سفيدست بلغمش سبب است * ور سياه است هست از سودا
اعضاى رئيسه
اعضاء رئيسه چار باشند * بهر تو كنم شمار هر چار
قلب و كبد و دماغ و خُصيه * گفتم به تو جمله ياد ميدار
كه غرض از خصيه مثانه بوده و فايدهء شناخت اعضاء رئيسه اينكه با سلامت اين چهار مىباشد كه سلامت ، كامل و ميل جماع حاصل مىشود .
موارد اجتناب
آدمى بايد كه باشد مجتنب از چار چيز * تا بَرَد از اهل دانش در ره حكمت گرو
ز امتلاء معده و از رگ زدن در امتلاء * وز جماع ناشتا و رفتن حمام نو
امتلا ثقل و سنگينى و بستگى شكم و مقصود از رگ زدن ، خون گرفتن مىباشد .