نظر او بكوكب مسعود * تا سعادت بُوَد در او موجود
درخت نشاندن
ور نشانى درخت اندر باغ * بنمايم رهى تو را چو چراغ
ماه بايد به برج خاكى در * كوكب سعد را نظر بر در
فرزند بمعلم سپردن
ور بتعليم ميدهى فرزند * اندر اين اختيار بد مپسند
جاى مه در بروج بادى جوى * ور نيابى بقوس و سنبله پوى
زراعت كردن
ور دلت اوفتد زراعت را * بنگر اختيار ساعت را
بطلب ماه را بخانهى خاك * سرطان گر بُوَد بدان بس پاك
دارو خوردن
خوردن دارو ار بُوَد رايت * اختيار ار كنى بُوَد جايت
ماه را نيك باشد اريابى * اندر آندم بخانهى آبى
برده خريدن يا نوكر و كلفت آوردن
ور همى بَرده ميخرى بنگر * تا كه در برج بادى است قمر
ور نه با وى به قوس يا خوشه « 32 » * نحس از او دور و سعد هم كوشه
هامش
( 32 ) . سنبله .