تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
بوده باعث بىآبروئيش مىشود به خرج زن نرفته ، تا ناچار كه دكانى گرفته رمال مىشود . اول مشترىاى كه برايش ميرسد كنيزكى بوده ، مضطرب و پريشان كه از فرط آشفتگى ضبط و ربط خود فراموشش شده جلوى رمال سرپا نشسته ميگويد انگشترى خانمش مفقود شده گريبان او را گرفته‌اند و ميخواهد تا برايش پيدا بكند ! رمال كه با دشوارترين مسئله‌ى اين كار روبرو مىشود لابد قرعه به تخته انداخته سر به گريبان انديشه فرو ميبرد كه چشمش به پاى كنيزك خورده بيخودانه ميگويد آنچه در اين رمل مينگرم بجز مشتى پشم نميباشد و همچه كه اين سخن از دهنش بيرون ميآيد كنيزك از جا جهيده ذوق‌كنان ميگويد يافتم و دوان‌دوان خود را در خانه به خانم رسانيده سخن رمال را بازگوى و به خاطر خانم ميآورد كه در حمام انگشترش را به او سپرده بوده و او آن را در موهاى سر خود وى كه از شانه گرفته بوده پيچيده در سوراخ جرز بالاسرش ، همانجائى كه سر و تن ميشسته فرو كرده است و با پيدا شدن انگشتر كه رمال در اندك زمان داراى چنان شهرتى مىشود كه راه به مصاحبت سلطان پيدا مىكند . از حسن اتفاق در خدمت سلطان هم چند جوابش به حقيقت ميپيوندد ، تا آنجا كه از محارم و مقربان گرديده انيس سفر و حضر او مىشود ، اما سلطان هميشه درصدد امتحان قاطعى از او بوده ، تا روزى كه در بيابانى پيشاپيش رمال اسب ميتاخته ملخى به قرپوز زينش مينشيند كه همان را وسيلهء آزمايش او قرار داده و عنان اسب كشيده تا رمال ميرسد و مشتش را به او نشان داده از او ميخواهد بگويد كه در آن‌چه مىباشد ؟ ! رمال كه در اينجا به سختى دچار مشكل شده بوده با درماندگى تمام مدد از خدا ميخواهد و بىاختيار و به صورت حديث نفس با خود ميگويد : يه بار جستى ملخه ، دوبار جستى ملخه ، آخر به شستى ملخه ! كه موجب يقين بيشتر سلطان بر غيب‌بينى او گرديده مرتبه‌اش افزون مىكند .