آنها كه بار و بنهى زيادتر داشتند به كول خرهاى كرايهاى و شخصى بسته و آنها كه با وسايل مختصر و سبكبال حركت ميكردند هريك چيزى را از بغچه و كولهبار و سماور و گليم و غذا و اسباب چاى به دوش گرفته به راه مىافتادند كه از آن جمله ، بلكه از واجبات آنها سبزى سبز كردهى پاى هفتسين بود كه حداقل دو سيزده را در خانهى سبزكننده گذرانده اكنون بايد بدور انداخته بشود .
غذاى سيزدهبدر به دو صورت تهيه ميگرديد ، نوعى آنكه در شب پخته آماده كردهى آن ميبردند و نوعى كه صفاى زيادتر سيزده را ميخواستند ، آنكه اسبابش فراهم نموده پختن آن را به صحرا موكول ميكردند ، كه از آن جمله بود : دمى يا دمپخت باقلاى اعلا كه در مرتبهى اول كل غذاهاى آن روز قرار داشت « 71 » و دمى بلغور « 72 » و آش رشته كه غالبا بار و بنشن آن را در خانه پخته سبزى و رشته و ديگر مخلفاتش را در صحرا ريخته جا مىانداختند و ديگش كه گله به گله از اين و آن بار گذاشته شده بود ، و اين نيز از بهترين و مطبوعترين غذاى روز سيزده بود كه هوسىها و پردل و حوصلهترها فراهم ميكردند و ديگر صحرانشينان را به هوس انداخته به آه و حسرت غفلت از آن واميداشت . اگرچه هرگز حسرتى براى كسى باقى نميماند ، چه هر پزنده هنگام كشيدن براى اطرافيان ( تكه همسايه ) گرفته هر دسته را كاسه پيالهاى كشيده اگرچه نعلبكىاى باشد تعارف مينمود ، مبادا در ميانشان طفل و پسر نابالغ و زن آبستنى باشد و دلشان خواسته مسئول بشوند . « 73 » با
هامش
( 71 ) . غذائى از پيازداغ و برنج و باقلا و روغن و نمك و زردچوبه كه مانند كته پخته بشود و شرحش همراه ديگر اغذيه در ( آشپزى تهرانى ) در جلد پنجم همين كتاب مىباشد .
( 72 ) . شبيه دمپخت ، يا دمى باقلا ، با تفاوت اينكه بجاى نصف برنجش بلغور گندم ريخته بشود .
( 73 ) . طفل را كه ميگفتند روحش ميپرد و پسر را ميگفتند نطفهاش ميريزد و آبستن كه بچه ناقص يا سقط مىكند ، هم از نظر شرع و هم از نظر اخلاق محروم نمودنشان مذموم و ناپسند مىباشد .