تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
ميرزا يوسف خان مستوفى الممالك آن را وقف نزول و استراحت زوار ( امامزاده داود ) نموده ، در رفت و برگشت به امامزاده در آن منزل كرده وقت‌گذرانى ميكردند . باغى در چند صد هزار ذرع مربع با درختان سرسبز و كاج و چنارها و نهال و اصله‌هاى خرم بارآور و اشجار پرميوه و كرت و جاليزهاى پرمحصول و قنات خاصهء جارى ، با مظهرى بسيار دلنشين در وسط باغ ، همراه گوارائى و برندگى و سبكى ممتاز ، در حد كمال كه آب هيچ چشمه و قنات ديگر تهران و اطراف آن با او برابرى نمينمود كه بطور غير محدود و رايگان و بدون مطالبه و اخذ هيچ پول و حق و توقع در اختيار واردان قرار ميگرفت ، در آن حد آزادى كه چه بسا اهالى تهران كه تمام دورهء گرماى تابستان را در آن پرده و تجير « 15 » و چادر زده اطراق ميكردند . از جمله خود حقير نگارنده كه همه ساله پانزده ، شانزده روز تابستانها را در هر رفت و برگشت امامزاده داود با دوستان در آن منزل نموده ، رفع خستگى كرده ، در سلامت و طعم و برندگى آب آن همين بس كه من كم‌اشتها بايد روزى چند نوبت غذا ، آن هم با اشتهاى تمام بخورم .

ماجراى مهماندارى مستوفى از مراد !

در سمت جنوب باغ مقبرهء درويشى بود كه هنوز برجا مىباشد و صاحب آن را مرشد و مراد مستوفى الممالك ميدانستند و ميگفتند مستوفى همه چيز خود را از يمن نفس قدسى و ارشاد ملكوتى او بدست آورده و آن باغ را براى استراحت وى ساخته و داستان زير را كه از بىنيازى و تارك دنيائى او ميگفتند : چون
هامش
( 15 ) . پرده يا حايلى از چرم نازك مشبك كرده ، در قد و پهناى دو ذرع در يك ذرع كه كنار هم جفت شده واسط و ديوار ميگرديد . براى جدا كردن زن و مرد در مجالس روضه و مثل آن .