مستوفى الممالك به لقب و صدارت رسيده ، از حيث ثروت و آبرو ممتاز مىشود شبى تا آنكه مقام و موقعيت خود به نظر درويش رسانيده سپاس بكند درويش را دعوت نموده برايش بهترين وسائل آسايش را آماده ساخته نيكوترين امكانات را بوجود ميآورد ، اما صبح اثرى از او نديده ، در عوض بوى بدى از اطاقش استشمام ميكنند و چون به تفحص برميآيند آن را از پليدىاى مينگرند كه مرشد با انگشت به در و پيكر و فرش و اثاث و آئينه و پرده و مبل و ديگر اشياء ماليده و كاغذى از او به دست ميآورند كه خطاب به مستوفى الممالك نوشته بوده : افسوس از وقت گرانمايهاى كه در راه تعليم تو به باد دادم و تيرهبخت ، تو كه از آن همه تعلّم و علاقه و محبّت من حبّ زخاريف دنيا را آموختهاى چندانكه موقعيت و روحيهء مرا نيز فراموش كرده خواستهاى تا ترقيات خود را از طريق مال و منال و مزخرفات ، امثال فرش و مبل و آئينه و چراغ و شمعدان و چلچراغ به رخ من بكشانى در حالى كه من چنان ميپنداشتم كه از دعوت من ارادهء آن كردهاى كه دانش و معرفت و سلوك و انسانيت و مردمدارى خود ارائه بكنى و با اين عمل خواستم دگرباره خاطرنشانت ساخته باشم كه ما به چنين چيزها ريده از آنها نفرت كردهايم ، اگرچه خانه و زندگى و جاه و جلال مستوفى الممالكى باشد !
پس مردم تهران با همين حساب يعنى عقيدهى مرشد مستوفى الممالك و اثر آب و خاك محيط و روحيهء پشت پا به دنيا زنى و ( پشمش بدان ) « 16 » آموز ، چندانكه چند قرانى بدست آورده ميتوانستند ساعتى را فارغ از جهان مشغله زيست كنند كنج خلوت و گوشهء دنجى را اختيار كرده دور هم گرد آمده به لهو و لعب ميپرداختند ، مخصوصا از اوائل بهار تا اواخر پائيز كه تقريبا شهر را تخليه كرده دسته دسته به نقطهء خوش آب و هوائى كوچ نموده هر دسته مطابق ذوق و سليقهء خود داد دل از دنياى دون ميگرفتند و سور و سرور و شور و نشاطى كه از
هامش
( 16 ) . جملهاى كه در بىاعتنائى به دنيا و امور آن ، در تشابه به عدم ارزش پشم به كار ميرفت .