همشهريان و اعقاب و اقاربش را هم على الرسم از آن نمد كلاهى ميبخشد و طولى نكشيد كه كار ثبت و ضبط و تحرير و قلم ديوانى كلا در اختيار تفرشىها كه خط و ربطى نيز داشتند قرار گرفته هريك داراى كيا بيائى شدند و بقيه هم به همان خاطر روانهء تهران گرديدند . « 12 »
اين مردم براى خروج از تفرش و مهاجرت به تهران قانون و قرارى داشتند كه هر ده نفر آنها باهم حركت كرده همخرج ميشدند و چون وسع ماليشان چندان نبود كه همگى سر و بر آراسته داشته باشند پولى بر سر هم كرده يك عبا و يك جفت كفش و يك كلاه مقوائى دانگى ميخريدند و هر روز عبا و كفش و كلاه را يكى مورد استفاده قرار داده سراغ كار و شغل ميرفت و چون كارى يافته مسلط ميشد عبا و ردا ميان بقيه ( قوام ) « 13 » ميگرديد ، همچنين تا يكىيكى سر كار رفته مشغول ميشدند و كفش و كلاه متعلق به نفر آخر ميگرديد ، به همين صورت نيز
هامش
( 12 ) . وزارت مستوفى الممالك سبب شد كه تفرشىهاى مستعد را هرچه بيشتر به كسب علم و دانش و رونق خط و توجه سواد وادار نمايد و نام ( ميرزا ) را بر سر نام خويش بگذارند و خواب رئيس الوزرائى ببينند ، در سرايت به تهرانىها كه هركس پسر خود را به عشق رئيس الوزرائى كه مستوفى از بركت سواد به آن مقام رسيده بود به مدرسه بگذارد و اگر دختر بياورد خواب زن شاهى كه هنوز دل ببازى و هوسبازى ناصر الدينشاه كه چشمش به هر دخترى مىافتاد به اندرونش ميفرستاد در اذهان بود ببيند . در هر صورت شهر تفرش محل صدور ميرزا و سواددار بود كه تمام امور دفترى و نويسندگى به عهدهء ايشان قرار گرفته بود و زيباترين خطها و بهترين انشاء املاءها از جانب تفرشىها شرف صدور ميگرفت . در كثرت ميرزا و سواددارى تفرشىها داستانى بود كه ميگفتند غريبى سحرگاهى در تفرش به حمام ميرود و هر جا قدم ميگذارد دلاك آن صدا برميآورد ( ميرزا را نتلانى ) يعنى ميرزا را لگد نكن تا غريب به تنگ آمده ميگويد خوب بود مشتى از اين ميرزاها را داده يك چراغ موشى براى حمام ميگرفتيد !
( 13 ) . قيمتگذارى ، نوعى حراج ، متاعى مشترك ميان جمعى كه چون يكى يا چند تن از آنها عدول يا رفع حاجت كند قيمتگذارى و سهم آنان پرداخت شده متعلق به بقيه ميگرديد .