در امان نميتوانستند بمانند ، پول و مال و دارائى و زن و بچه و عرض و شرف آنان چه بروزشان ميآمد ؟ ! و بدتر از اين رفتار با بابىها و بهائىها كه وقت و بيوقت و بهانه و مستمسك نميشناخت و هر لات و گرسنه و بىسروپا و معركهگير و هوچى و منديلبسته و لش و مفتخورى ميتوانست به هركس كه بخواهد آويخته به هر جا كه بتواند دستبرد زده نام بهائيت يا بابيت بر او بچسباند ، حتى در روز روشن و ملأعام كه هرآينه كلاه نوى بر سر يكى يا عباى ارزشمندى به كول كسى بنگرد به او چسبيده با چند سيلى و دشنام و تهمت بابىگرى از سر و دوشش ربوده جيب و بغلش را لخت بكند !
بايد گفت ژندهپوشى و ژوليدهوضعى نه اختصاص به يهوديان داشت بلكه يكى از تدبيرهاى زندگى مردم كمتوان شده بود كه هرآينه فاقد زور و قدرت حفظ خود بودند هرگز نميتوانستند امنيت و صيانت مالى و جانى داشته باشند و چاره همين بود كه براى خود صورت گدايان درست بكنند ، چه بتدريج و اواخر سلطنت احمد شاه كار جسارت اوباش به آنجا رسيده بود كه هر لش و لات ميتوانست سرراه بر عابران گرفته ، با چند تن مثل خود به لخت كردن مردم بپردازد . به اين شيوه كه چون گذرندهاى را با سر و وضع نو ، مثلا با كفش يا كلاه و عباى پاكيزه بنگرند يكيشان با گفتن كفش ، يا عبا ، يا قبايش بابيست ، دستياران را موظف به ربودن آن نمايد و همراهش محتويات جيب و بغل و هرچه ديگر او ، تا مركب و بار و بنهاش كه به يغما ببرند ، و واى به حال ناشناس و بىاطلاعى كه متعرض شده ، لب به بازخواست و احيانا به بد و بيراه گشوده مقاومت بكند ، كه جانش هم بر سر مالش رفته بود ، چنانچه حاج محمد على رزاز يكى از كسبه معتبر سنگلج كه در خارج محلهء خود هر تكهاش سهم چاقوى نفرى شده بود .
هامش
كنگره داده ، براى نگاهدارى مايعات ، مانند سركه و آبغوره و مثل آن .