و كمك به بارافتادگان و مايهسوز شدگان و بناى آبانبار و سقاخانه و مسجد و پل ، و خاكه ذغال زمستانها به فقرا و تهيهء لحاف و پوشاك و شام و ناهار در ايام سوگوارى خامس آل عبا و مانند اينها را كه از ثلث او يا از دارائى خود تهيه و مهيا ميگرديد و تمام را وسيلهء رهائى ميت از فشار قبر و عذاب و عتاب او ميدانستند ، تا آنجا كه براى غير معتقدان و آنها كه روزگار را به بيهوده و بىاعتنائى به اين گونه مسائل گذرانده سرسرى مىانگاشتند قصههائى داشتند كه يكى از آنها داستان هزلآميز زير مىباشد :
امان از فشار مقعد سگ !
بدكارهاى چون عمرش به آخر رسيده ، حالت نزع بر او سارى مىشود در مقابل درخواست اطرافيان بر توبه و انابه و ترساندنش از فشار تابوت و آب غسل و كفن و قبر و مثل آن وصيت مىكند كه چون كوس رحيل زند او را جلوى سگان اندازند و اظهار مىكند اين تنها راهى است كه ميتواند از تمام فشارها و عذابها در امان بماند و چون درگذشته چنان ميكنند پس از چندى به خوابش ميبينند كه ميگويد بله همانطور كه انديشيده بودم چون تشريفاتى نبود از فشار تابوت و كفن و قبر و مثل هم نتوانست باشد ، اما امان از فشار كون سگ كه از همهء فشارهايشان زيادتر ديدم !
هامش
ميگذرند خدا هم از جوان درميگذرد و صدا خاموش مىشود ! . . . الى آخر همهاش پند و نصيحت به جوانان كه پدر و مادر را از خود خوشنود بدارند . داستان مضحكهاى هم در اين زمينه بود كه چون پدرى طبق معمول ساير پدر و مادرها كه بر سر هر خلافى فرزندان را تهديد به ( عاق ) ميكردند پسر را ترسان از عاق مىكند ، پسر هم ميگويد منهم ترا ( عوق ) ميكنم و چون پدر چگونگى عوق را سئوال مىكند ميگويد : كوبه و در خانههاى مردم را زده ، شيشههايشان را شكسته ، جلو راهشان كثافت مينهم و برايت كه هى بگويند بر پدرت لعنت ، به روح پدرت ريدم . فحش و لعنت ميخرم !