ميساختند ولى از آنجا كه مردمان بىآزار سر به گريبانى بودند رابطهاى بين ما برقرار و امور همسايگى از آمد و شد و تكه همسايگى و مثل آن رعايت ميگرديد ، تا نيمه شبى كه در بام خانه خوابيده بودم صداى مشهدى حسين يعنى صاحب خانه به گوشم رسيد كه مرا به كمك ميطلبد به اين لفظ ( كه بيا بابا اين قوم و خويشهايت را جمع كن ! ) كه برخاسته عبا به دوش گرفته به اتفاق عيال روانهء منزل او گرديديم .
مشهدى حسين خود در را به رويمان گشوده با شوخى و خنده كه بابا اين پدرآمرزيدهها كىها هستند به جانمان ريختهاى ! به ايوان دعوت كرد و قاليچهاى گسترده ، سماور آتش انداخته دورمان جمع شدند و معلوم شد چهار شب پىدرپى مىباشد كه از نيمهشب تا نزديك سحر به خانهى آنها سنگ ميريزند و چندانكه بانگ مؤذن مسجد بلند مىشود سنگها هم قطع مىشود و نشانمان دادند كه مقدارى كاسه كوزه و ظروف طاقچه و رفشان هدف سنگها شده بود . بىجهت به سراغ من نيامده بود كه اطلاعاتى در آن روابط در من سراغ كرده بود و گفتم خيالاتى شده شايد مزاحمى از كوچه چيزى پرت مىكند و موضوع را به دندهى شوخى انداخته و گفته و خنديديم كه سماور هم جوش آمده ، يكى دو چاى صرف شده سرهى قليان كه تنباكويش به آخر رسيده بود تعويض شد و مزاحمت و صدائى برنخاست كه همان را مؤيد نظر خود كه گفته بودم وسواسى و خيالاتى شدهاند قرار دادم و جواب آنها اينكه شايد به احترام شما و ، به شوخى كه با آنها قوم و خويش شدهايد در اين يك ساعت مزاحم نشدهاند و در اين سخنان بوديم كه صداى ضربه كه شبيه صداى پارهسنگ يا پارهآجر بود به شاخههاى درخت خورد از ته حياط به گوش رسيد و پس از آن نقطهء ديگر و ديگر از در و ديوار و شيشهى در يكى از اطاقها كه هدف قرار گرفته بود بلند شد و در عقبش تكه سنگى به اندازهء نصف انار كه ميان خودمان كنار سماور افتاد و مشهدى حسين وحشتزده گفت ديدى خلاف نميگفتم ! و اضافه كرد اين كار
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢١٣