شد و طبيبى ديگر را ببالينش آوردند و چون قدرت تكلم نداشت بعلامت استفهام دستش را بالا آورده به طرف طبيب حركت داده چيزى پرسيد و طبيب در جوابش انگشتى نشان داد كه طبيب بيمار با سر بالا انداختن مرخصش كرده ديگرى را آوردند كه باز همان عمل تكرار شده طبيب معالج پنج انگشت نشان داد و آن نيز پذيرفته نشد ، تا يكى را آوردند و در مقابل پرسش طبيب مريض چند مرتبه انگشتان هر دو دستش را بنظرش رساند كه قبولىاش اعلام و خود در اختيارش نهاد و چون بهبود يافته چگونگى علم و اشارههايش را جويا گرديدند ، گفت اولى كه آمد پرسيدم چند نفر را كشتهاى با انگشت جواب داد يكنفر كه ديدم خيلى تازه است و دومى و سومى و دهمى كه جز چند انگشت نشان ندادند تا آخرى كه بارها انگشتانش را نشان داد ، دانستم خيلى كشته تجربهاش زياد مىباشد و همانطور هم كه ديديد طبابتش سودبخش درآمد ؛ همچنين اين داستان را از كتاب دوم فرائد الادب كه ميخوانديم : طبيبى هر گاه از قبرستان عبور مينمود عبا بر سر ميكشيد و چون سببش پرسيدند گفت از روى مردههاى آن خجالت ميكشم !
ديگر از عقايدشان بود كه ميگفتند طبيب لاغر و عالم چاق چيزى در چنتهشان نميباشد كه اگر اولى طبابت ميدانست لاغر نبود و دومى اگر دنبال علم رفته بود چاق نميشد ، كه يكى از دلايل شلوغى محكمهء « 6 » نور الحكما هم چاقى او بود كه با اطمينان خاطر به او رجوع ميكردند .
عطارى نسخهپيچى
نسخههاى اطبا در دكانهاى عطارى پيچيده ميشد و اين دكانها كه بر خلاف نام عطاريشان همه چيز در آنها يافت ميشد جز عطر ، دكاكين بزرگى در سبزه ميدان و دكانهائى در بازار مسجد جامع و محلات پرجمعيت بودند ، با قفسهبندىهاى كامل تا زير طاق كه از كثرت و فشار جنس نقطهى خالىاى در آنها به نظر نميرسيد ، به اين صورت كه زير قفسه تا يك ذرع از زمين بالا آمده ، كشوها و جعبههائى در ابعاد يك در دو وجب و كم و زياد پهلوى هم جاسازى شده بود كه در آنها انواع داروها و گل و گياهها ريخته ميشد و بالاى آنها قفسههاى آلتچينى
هامش
( 6 ) . مطب .