فرامرز چون پيش كابل رسيد * به شهر اندرون نامدارى نديد
بيامد بدان دشت نخجيرگاه * به جائى كجا كنده بودند چاه
بفرمود پس تا نهادند تخت * نهادند بر تخت زيبا درخت
برآهخت ازو جامهء خسروى * گشاد آن ميان بستن پهلوى
هميريخت بر تاركش بر گلاب * بگسترد بر تنش كافور ناب
بديبا تنش را بياراستند * وزانپس گل و مشك و مىخواستند
نبد جاى تن را همى بر دو تخت * تنى بود اگر سايه گسترد رخت ؟
يكى نغز تابوت كردند ساج * برو ميخ زرين و پيكر ز عاج
ز چاهى برادرش را بركشيد * هميدوخت جائى كجا خسته ديد
بشستند و كردش ز ديبا كفن * بجستند جائى بن نارون
برفتند بيداردل در گران * بريدند از او تختهاى گران
وزان پس تن رخش را بركشيد * بگيتى چو او اسب ديگر نديد
دو روز اندران كار شد روزگار * تن رخش بر پيل كردند بار
ز كابلستان تا بزابلستان * زمين شد بكردار غلغلستان
زن و مرد بود ايستاده بپاى * كسى را نبد بر زمين نيز جاى
دو تابوت بر دشت بگذاشتند * شب و روز بر دست برداشتند
به دو روز و يك شب بزابل رسيد * كسش بر زمين برنهاده نديد
بباغ اندرون دخمهء ساختند * سرش را بابر اندر افراختند
برابر نمودند زرين دو تخت * بدان خوابگه شد گو نيكبخت
همه مشك با گل برآميختند * بپاى گو پيلتن ريختند
در دخمه بستند و گشتند باز * شد آن نامور شير گردنفراز
چه جوئى همى زين سراى سپنج * كز آغاز گنجست و فرجام رنج ؟
چنان كه فردوسى گفته رستم و زواره را از چاه بيرون مىآورند و با جاه و جلال خاصى به طرف زابلستان مىبرند . دو روز و يك شب راه مىروند تا بزابل ميرسند و در باغى زيبا دخمهاى ساخته و دو تابوت در ميان آن دخمه مىنهند و گلهاى زيبائى بپاى آنان ريخته و به - سوگوارى مشغول مىشوند . پس از اين مراسم فرامرز پسر رستم بكابل لشكر مىكشد و شاه كابل را گرفته و به همان نخجيرگاه كه چاه كنده بودند ميبرد و از لبه چاه او را آويزان مىكند و آتشى روشن ميسازد و درخت و شغاد را هم ميسوزاند و تا يكسال سيستان و همه مردمش سوگوارى ميكنند و جامهء سياه بر تن مىپوشند و در اينجا اين داستان به پايان مىرسد .
رستم و رخش در چاه افتادهاند . شغاد در پشت درختى به تماشاى رستم ايستاده و رستم با تيرى شغاد و درخت را بهم دوخته است . از مجلس سى و پنجم مينياتورهاى شاهنامهء خطى فردوسى شمارهء 4361 ( سال 938 هجرى ) متعلق به موزهء ايران باستان