« ز گرگين چنين بد كه بر من رسيد * بدين روز نيزم ببايد كشيد
« كشيديم و گشتيم خشنود از وى * ز كينه دل من بياسود ازوى »
پس رستم كمند را به چاه آويزان كرد و بيژن را كه به آن كمند آويزان شده بود بالا آورد ( ش 68 و 70 و 71 و 72 ) بيژن كه در اين مدت رنج بسيار كشيده و موى سر و ناخنش دراز شده بود از ديدن رستم و بدست آوردن آزادى مجدد شاد شد و رستم دست و پاى او را از بند گشود و او را به خانه برد . رستم فرمود سر بيژن را شستند و جامهء نو به او پوشانيدند . سپس گرگين پيش بيژن آمد و از او پوزش خواست و از كردهء خويش پشيمان شد . بيژن گرگين را بخشيد و كينهء او را از دلش بيرون كرد . شترها را بار كردند و اسبان را نيز زين كرده و رستم با دلاوران ديگر آمادهء جنگ با افراسياب شدند .
رستم لباس جنگ پوشيد و بر رخش نشست و دلاوران ديگر هم لباس پوشيده و با گرزها و شمشيرها آمادهء نبرد گرديدند . رستم شترها را با بار آنها كه همه گوهر و جواهر و پارچهء حرير بود از مرز خارج كرد و به بيژن و منيژه و اشكش هم فرمود كه هر سه نفر باتفاق هم از مرز توران خارج شده و به خاك ايران بروند ولى بيژن كه گريز از جنگ را ننگ ميدانست ميخواست در توران بماند و همراه رستم با افراسياب بجنگد و چون رستم اجازهء نبرد به او نداد از مرز ايران باتفاق منيژه خارج شد . و رستم در آنجا بماند .
در يكى از گچبريهاى قلعه شيخ سيراف ( گچبرى شماره 13 ) نقشرستم و بيژن را در حالى نشان داده است كه رستم بيژن را از چاه بيرون مىآورد :
فروهشت رستم بزندان كمند * برآوردش از چاه با پاىبند
برهنهتن و موى و ناخن دراز * گدازيده از درد و رنج و نياز
همه تن پر از خون و رخسار زرد * از آن بند و زنجير زنگار خورد
خروشيد رستم چو او را بديد * همه تن در آهن شده ناپديد
بزد دست و بگسست زنجير و بند * جدا كرد از او حلقه و پاىبند
سوى خانه رفتند از آن چاهسار * بيكدست بيژن بديگر زوار