به او نشان داد و رخش پيش آمد و رستم زين را بر پشت رخش گذاشت و سوارش شد و در بين راه جنگ سختى ميان پهلوانان افراسياب و رستم درگرفت و رستم دليرانه همهء آنها را از پاى درآورد و اكوان ديو را از دور ديد ولى ديگر به اكوان فرصت نداد كه بگريزد و با گرز سنگين خود بر سرش زد و اكوان به زمين افتاد و رستم فورا با خنجرش سر او را بريد و پيش كيخسرو برد . كيخسرو او را گرامى داشت و به دو خلعت بخشيد :
گلهدار اسبان افراسياب * به بيشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر باد پايان چو ديو * ميان گله بركشيده غريو
چو رستم بديدش كيانى كمند * بيفكند و سرش اندر آمد به بند
لگامش بسر برزد و برنشست * بر آن تيز شمشير بنهاد دست
گله آن كجا بود يكسر براند * بشمشير بر نام يزدان بخواند
گلهدار چون بانگ اسبان شنيد * شد آسيمه از خواب و سر بركشيد
سواران كه بودند با او بخواند * بر اسب سرافرازشان برنشاند
چو رستم شتابندگان را بديد * سبك كين تيغ از ميان بركشيد
بغريد چون شير و بر گفت نام * كه « من رستم پور دستان سام »
بشمشير از ايشان دو بهره بكشت * چو چوپان چنان ديد بنمود پشت
چو باد از شگفتى هم اندر شتاب * بديدار اسب آمد افراسياب
ابا باده و رود و گردان بهم * بدان تا كند بر دل انديشه كم
به جائى كه هر سال چوپان گله * بر آن دشت و آن آب كردى يله
چو نزديك آن مرغزاران رسيد * از اسبان و چوپان نشانى نديد
چو چوپان بر شاه توران رسيد * بگفت از شگفتى هر آنچش بديد
كه « تنها گله برد رستم ز دشت * ز ما كشت بسيار و خود برگذشت »
ز تركان برآمد بسى گفتگوى * كه « تنها بدشت آمد اين كينهجوى
« چنان خوار گشتيم و زار و زبون * كه يكتن سوى ما گرايد به خون »
سپهدار با چار پيل و سپاه * پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزديك رستم كمان * ز بازو برون كرد و آمد دمان
بر ايشان بباريد چون ژاله ميغ * چه تير از كمان و چه پولاد تيغ
چو افكنده شد شست گرد دلير * بگرز اندر آمد بكردار شير
چهل ديگر از نامداران بكشت * غمى شد سپهدار و بنمود پشت
پس پشتشان رستم گرزدار * دو فرسنگ بر سان ابر بهار
چو برگشت برداشت پيل و رمه * بنه هرچه آمد بچنگش همه