بنيروى يزدان نيكو دهش * از اين كوه آتش نيابم تپش »
سياوش چو آمد به آتش فراز * هميگفت با داور پاكراز
« مراده از اين كوه آتش گذر * رها كن تنم را ز بند پدر »
چو زينگونه بسيار زارى نمود * سيه را برانگيخت بر سان دود
خروشى برآمد ز دشت و ز شهر * غم آمد جهان را از اين كار بهر
از آندشت سودابه آوا شنيد * از ايوان به بام آمد آتش بديد
هميخواست كو را بد آيد به روى * همى بود جوشان با گفتگوى
جهانى نهاده بكاووس چشم * زبان پر ز گفتار و دل پر ز خشم
شگفتى در آن بد كه اسب سياه * نميداشت خود را از آتش نگاه
سياوش سيه را بدانسان بتاخت * تو گفتى كه اسبش به آتش بساخت
يكى دشت با ديدگان پر ز خون * كه تا او كى آيد ز آتش برون
ز آتش برون آمد آزادمرد * لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو او را بديدند برخاست غو * كه آمد ز آتش برون شاه نو
چنان آمد اسب و قباى سوار * كه گفتى سمن داشت اندر كنار
چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و باد يكسان بود
چو از كوه آتش بهامون گذشت * خروشيد آمد ز شهر و ز دشت
يكى شادمانى بد اندر جهان * ميان كهان و ميان مهان
هميداد مژده يكى را دگر * كه بخشود بر بيگنه دادگر
چو پيش پدر شد سياوخش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك
فرود آمد از اسب كاووس شاه * پياده سپهبد پياده سپاه
سياوش را تنگ دربر گرفت * ز كردار بد پوزش اندر گرفت
سياوش بپيش جهاندار پاك * بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از تف آنكوه آتشپرست * همه كامهء دشمنان كرد پست
به دو گفت شاه « اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشنروان
« چنانى كه از مادر پارسا * بزايد شود بر جهان پادشا »
بايوان خراميد و بنشست شاد * كلاه كيانى بسر برنهاد
سه روز اندر آن سور مى دركشيد * نبد بر در گنج بند و كليد
چهارم بتخت مهى برنشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست
برآشفت و سودابه را پيش خواند * گذشته سخنها به دو باز راند
كه « بيشرمى و بد بسى كردهء * فراوان دل من بيازردهء
« نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين »
كاووس شاه و سياوش سه روز را به عيش و عشرت گذرانيدند و كاووس شاه سودابه را پيش خواند و به دژخيم فرمان داد كه او را