تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
بنيروى يزدان نيكو دهش * از اين كوه آتش نيابم تپش » سياوش چو آمد به آتش فراز * هميگفت با داور پاك‌راز « مراده از اين كوه آتش گذر * رها كن تنم را ز بند پدر » چو زينگونه بسيار زارى نمود * سيه را برانگيخت بر سان دود خروشى برآمد ز دشت و ز شهر * غم آمد جهان را از اين كار بهر از آندشت سودابه آوا شنيد * از ايوان به بام آمد آتش بديد هميخواست كو را بد آيد به روى * همى بود جوشان با گفتگوى جهانى نهاده بكاووس چشم * زبان پر ز گفتار و دل پر ز خشم شگفتى در آن بد كه اسب سياه * نميداشت خود را از آتش نگاه سياوش سيه را بدانسان بتاخت * تو گفتى كه اسبش به آتش بساخت يكى دشت با ديدگان پر ز خون * كه تا او كى آيد ز آتش برون ز آتش برون آمد آزادمرد * لبان پر ز خنده برخ همچو ورد چو او را بديدند برخاست غو * كه آمد ز آتش برون شاه نو چنان آمد اسب و قباى سوار * كه گفتى سمن داشت اندر كنار چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و باد يكسان بود چو از كوه آتش بهامون گذشت * خروشيد آمد ز شهر و ز دشت يكى شادمانى بد اندر جهان * ميان كهان و ميان مهان هميداد مژده يكى را دگر * كه بخشود بر بيگنه دادگر چو پيش پدر شد سياوخش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك فرود آمد از اسب كاووس شاه * پياده سپهبد پياده سپاه سياوش را تنگ دربر گرفت * ز كردار بد پوزش اندر گرفت سياوش بپيش جهاندار پاك * بيامد بماليد رخ را به خاك كه از تف آنكوه آتش‌پرست * همه كامهء دشمنان كرد پست به دو گفت شاه « اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشن‌روان « چنانى كه از مادر پارسا * بزايد شود بر جهان پادشا » بايوان خراميد و بنشست شاد * كلاه كيانى بسر برنهاد سه روز اندر آن سور مى دركشيد * نبد بر در گنج بند و كليد چهارم بتخت مهى برنشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست برآشفت و سودابه را پيش خواند * گذشته سخنها به دو باز راند كه « بيشرمى و بد بسى كردهء * فراوان دل من بيازردهء « نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين »
كاووس شاه و سياوش سه روز را به عيش و عشرت گذرانيدند و كاووس شاه سودابه را پيش خواند و به دژخيم فرمان داد كه او را