به دار بزند :
بدژخيم فرمود « كاين را بكوى * ز دار اندر آويز و برتاب روى »
چو سودابه را روى برگاشتند * شبستان همه نعره برداشتند
دل شاه كاووس پردرد شد * نهان داشت رنگ و رخش زرد شد
باز هم سياوش شفاعت سودابه را پيش پدر كرد و سودابه مورد عفو كاووس شاه قرار گرفت :
سياوش چنين گفت با شهريار * كه « دل را بدين كار رنجه مدار
« به من بخش سودابه را زين گناه * پذيرد مگر پند و آيد به راه »
بهانه همى جست زان كار شاه * بدان تا ببخشد گذشته گناه
سياوش را گفت « بخشيدمت * از آن پس كه بر راستى ديدمت »
سياوش ببوسيد تخت پدر * وزان تخت برخاست آمد بدر
شبستان همه پيش سودابه باز * دويدند و بردند جمله نماز
بر اين گونه بگذشت يك روزگار * برو گرمتر شد دل شهريار
چنان شد دلش باز در مهر اوى * كه ديده نه برداشت از چهر اوى
دگرباره بر شهريار جهان * همى جادوئى ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سياوش بد * بدانسان كه از گوهر بد سزد
ز گفتار او شاه شد در گمان * نكرد ايچ بر كس پديد از نهان
به جائى كه كارى چنين اوفتاد * خرد بايد و دانش و دين و داد
به جائى كه زهر آكند روزگار * از او نوش خيره مكن خواستار
تو با آفرينش بسنده نهء * مشو تيز چون پرورنده نهء
يكى داستان زد برين رهنمون * كه مهرى فزون نيست از مهر خون
چو فرزند شايسته آمد پديد * ز مهر زنان دل ببايد بريد
ديرزمانى نگذشت كه باز آتش انتقام سودابه سر از خاك بيرون كرد و بار ديگر چنان كه ياد شد خواست كاووس شاه را نسبت به سياوش بدبين كند ولى در همين هنگام بود كه قشون افراسياب به ايرانزمين تاخت و به توصيهء مؤبدان شاه كاووس سياوش را با لشكرى آراسته و زياد به همراهى رستم به جنگ تورانيان روانه كرد . سياوش خود پيش قدم برفتن شده بود زيرا ميدانست كه با اين كار ممكن است از چنگ سودابه و مكر او رها شود و افتخارى هم براى خودش كسب كند .
كاووس شاه تا يكروز راه در بدرقه فرزند و قشون ايران بود و سرانجام