لباس جنگ بپوشيد و به نزديك اولاد برگشت . اولاد از او خواست ، قولى را كه به او داده و وعدهاى را كه فرموده است فراموش نكند و به آن عمل نمايد . رستم به اولاد گفت شاهى مازندران را به او خواهد سپرد و بعهدش وفا خواهد كرد .
هنگاميكه رستم نزد شاه كاووس آمد و جگر ديو سپيد را برايش آورد شاه خيلى شاد شد و فرمود كه خون جگر ديو سپيد را به چشم خود و چشم همهء سپاهى كه كور شده بودند ريختند و همهء آنها بينا شدند . شاه كاووس بر تخت عاجش نشست و تاج بر سر نهاد و جشن پيروزى گرفت .
چو رخش اندر آمد بران هفت كوه * بدان نره ديوان گروها گروه
به نزديك آن غار بىبن رسيد * بگرد اندرش لشكر ديو ديد
به اولاد گفت « آنچه پرسيدمت * همه بر ره راستى ديدمت
« چنانچون گه رفتن آيد فراز * مرا راه بنماى و بگشاى راز »
به دو گفت اولاد « چون آفتاب * شود گرم ديو اندر آيد بخواب
« بر ايشان تو پيروز باشى بجنگ * كنون يكزمان كرد بايد درنگ
« ز ديوان نبينى نشسته يكى * جز از جادوان پاسبان اندكى »
نكرد ايچ رستم برفتن شتاب * بدان تا برآمد بلند آفتاب
برآهيخت جنگى نهنگ از نيام * بغريد چون رعد و برگفت نام
ميان سپه اندر آمد چو گرد * سرانرا بخنجر همى دور كرد
از آنجايگه سوى ديو سپيد * بيامد بكردار تابنده شيد
بكردار دوزخ يكى غار ديد * تن جادو از تيرگى ناپديد
چو مژگان بماليد و ديده بشست * در غار تاريك چندى بجست
بتاريكى اندر يكى كوه ديد * سراسر شده غار از او ناپديد
برنگ شبه روى و چون شير موى * جهان پر ز بالاى و پهناى اوى
بغار اندرون ديد رفته بخواب * بكشتن نكرد ايچ رستم شتاب
بغريد غريدنى چون پلنگ * چو بيدار شد اندر آمد بجنگ
برآشفت بر سان شير ژيان * يكى تيغ تيزش بزد بر ميان
به نيروى رستم ز بالاى اوى * بيفتاد يك ران و يكپاى اوى
بريده برآويخت با او بهم * چو پيل سرافراز و شير دژم
بيك پا بكوشيد با نامور * همه غار را كرده زيروزبر
گرفت آن بر و يال گرد دلير * كه آرد مگر پهلوانرا به زير