تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
كه رستم پيل سپيد را كشته است زال او را خواست و نوازش كرد و او را آماده نمود كه براى گرفتن خون‌بهاى نريمان به كوه سپند برود :
هميرفت تا زان سوى ژنده‌پيل * خروشنده مانند درياى نيل نگه كرد كوهى خروشنده ديد * زمين زير او ديگ جوشنده ديد زبون ديد از او نامداران خويش * بدانسان كه بيند رخ گرگ ميش تهمتن يكى نعره زد همچو شير * نترسيد و آمد بر او دلير بلرزيد بر خود كه بيستون * بزخمى بيفتاد خوار و زبون بيفتاد پيل دمنده ز پاى * تهمتن بيامد سبك باز جاى بزال آگهى شد كه رستم چه كرد * ز پيل دمنده برآورد گرد بفرمود تا رستم آمد برش * ببوسيد با يال دست و سرش به دو گفت « كاى بچهء نره‌شير * برآورده چنگال و گشته دلير « بدين كودكى نيست همتاى تو * بفر و به مردى و بالاى تو »
زال رستم را آماده كرد تا به كوه سپند برود و از آن كوه و مشخصات آن و كشته شدن نريمان پدر سام دلير تعريف زيادى نموده ( ش 33 و 37 ) و راه دست يافتن به آن كوه را نشان رستم داد :
« كنون پيشتر زانكه آواز تو * برآيد و زان نگسلد ساز تو « به خون نريمان كمر را ببند * برو تازيان تا بكوه سپند « حصارى ببينى سر اندر سحاب * كه بر وى نه پريد پران عقاب « پر از سبزه و آب و دينار و زر * بسى اندر و مردم و جانور « يكى راه به روى درى ساخته * بسان سپهرى برافراخته « نريمان كه گوى از دليران ببرد * بفرمان شاه آفريدون گرد « بسوى حصار اندر آورد پاى * در آن روز از او گشت پردخته جاى « شب و روز بودى برزم اندرون * هميدون گهى چاره گاهى فسون « بماند اندران رزم سالى فزون * سپاه اندرون و سپهبد برون « سرانجام سنگى بينداختند * جهانرا ز پهلو بپرداختند « سپه بىسپهدار گشتند باز * به نزديكى شاه گردن‌فراز « چو آگاهى آمد بسام دلير * كه شير دلاور شد از رزم سير « خروشيد بسيار و زارى نمود * همى هر زمان ناله‌ها برفزود بسوى حصار دژ اندر كشيد * بيابان و بيره سپه گستريد « نشست اندر آنجا بسى سال و ماه * سوى بارهء دژ ندانست راه « ز دروازهء دژ يكى تن برون * نيامد هميدون نرفت اندرون « كه حاجت نبدشان بيك برگ كاه * اگر چند در بسته بد سال و ماه