كه رستم پيل سپيد را كشته است زال او را خواست و نوازش كرد و او را آماده نمود كه براى گرفتن خونبهاى نريمان به كوه سپند برود :
هميرفت تا زان سوى ژندهپيل * خروشنده مانند درياى نيل
نگه كرد كوهى خروشنده ديد * زمين زير او ديگ جوشنده ديد
زبون ديد از او نامداران خويش * بدانسان كه بيند رخ گرگ ميش
تهمتن يكى نعره زد همچو شير * نترسيد و آمد بر او دلير
بلرزيد بر خود كه بيستون * بزخمى بيفتاد خوار و زبون
بيفتاد پيل دمنده ز پاى * تهمتن بيامد سبك باز جاى
بزال آگهى شد كه رستم چه كرد * ز پيل دمنده برآورد گرد
بفرمود تا رستم آمد برش * ببوسيد با يال دست و سرش
به دو گفت « كاى بچهء نرهشير * برآورده چنگال و گشته دلير
« بدين كودكى نيست همتاى تو * بفر و به مردى و بالاى تو »
زال رستم را آماده كرد تا به كوه سپند برود و از آن كوه و مشخصات آن و كشته شدن نريمان پدر سام دلير تعريف زيادى نموده ( ش 33 و 37 ) و راه دست يافتن به آن كوه را نشان رستم داد :
« كنون پيشتر زانكه آواز تو * برآيد و زان نگسلد ساز تو
« به خون نريمان كمر را ببند * برو تازيان تا بكوه سپند
« حصارى ببينى سر اندر سحاب * كه بر وى نه پريد پران عقاب
« پر از سبزه و آب و دينار و زر * بسى اندر و مردم و جانور
« يكى راه به روى درى ساخته * بسان سپهرى برافراخته
« نريمان كه گوى از دليران ببرد * بفرمان شاه آفريدون گرد
« بسوى حصار اندر آورد پاى * در آن روز از او گشت پردخته جاى
« شب و روز بودى برزم اندرون * هميدون گهى چاره گاهى فسون
« بماند اندران رزم سالى فزون * سپاه اندرون و سپهبد برون
« سرانجام سنگى بينداختند * جهانرا ز پهلو بپرداختند
« سپه بىسپهدار گشتند باز * به نزديكى شاه گردنفراز
« چو آگاهى آمد بسام دلير * كه شير دلاور شد از رزم سير
« خروشيد بسيار و زارى نمود * همى هر زمان نالهها برفزود
بسوى حصار دژ اندر كشيد * بيابان و بيره سپه گستريد
« نشست اندر آنجا بسى سال و ماه * سوى بارهء دژ ندانست راه
« ز دروازهء دژ يكى تن برون * نيامد هميدون نرفت اندرون
« كه حاجت نبدشان بيك برگ كاه * اگر چند در بسته بد سال و ماه