بكنيم و تو بايد همراه من بيائى تا فنون جنگى را كاملا بياموزى . » زال سپاهى جمعآورى نمود و به سيستان رفت در اينباره فردوسى ميگويد :
سپهبد سوى باختر كرد روى * زبان گرم گوى و دل آزرمجوى
وز آنروى زال سپهبد به راه * سوى سيستان باز برد آن سپاه
شب و روز با رستم شيرمرد * هميكرد شادى و هم باده خورد
چنين بد كه يكروز در بوستان * همى باده خوردند با دوستان
مى لعلگون را بجام بلور * بخوردند تا در سر افتاد شور
زال در شبستان خود آرميده و رستم نيز سرمست از باده خفته بود كه از شنيدن سروصدا بيدار شد و ديد كه پيل سپيد زال از بند رها شده و به مردم آسيب رسانيده است :
سپهبد بسوى شبستان خويش * بيامد بدانسان كه بد رسم و كيش
تهمتن هميدون سرش پر شراب * بيامد گرازان سوى جاى خواب
بخفت و بخواب اندر آمد سرش * خروشيدن آمد همى از درش
كه پيل سپيد سپهبد ز بند * رها گشت و آمد به مردم گزند
از او كوى و برزن به جوش آمدست * ز مستى چنين در خروش آمدست
تهمتن ز خواب اندر آمد چو باد * ز مردم بپرسيد و كردند ياد
چو زانگونه گفتارش آمد به گوش * دليرى و گرديش آورد جوش
رستم دواندوان رفت و گرز سام را برداشت و خواست كه پيل سفيد را بكشد ولى نگهبانان اجازه رفتن بيرون از اتاق را به او ندادند و رستم هركدام از آنها را به يك مشت از پاى درآورد و براى كشتن پيل سپيد آماده شد :
دوان گشت و گرز نيا برگرفت * برون آمد و راه اندر گرفت
كسانى كه بودند بر درگهش * همى بسته كردند به روى رهش
كه « از بيم اسپهبد نامور * چگونه گشائيم پيش تو در ؟
« شب تيره و پيل جسته ز بند * تو بيرون شدى كى بود اين پسند ؟ »
تهمتن شد آشفته از گفتنش * يكى مشت زد بر سر و گردنش
بر آنسان كه شد سرش مانند گوى * سوى ديگران اندر آورد روى
بزد دست و بشكست زنجير و بند * چنين زخم زان نامور بدپسند
پس از اينكه پيل سپيد را كشت ( ش 36 ) به زال خبر بردند