گفتم : « نه . مطلب ديگر بود . خداحافظ ! »
با مشهدى حسن از آنجا نيز بيرون شديم . گفتم : « هرچند كه وقت تنگ است اما امروز بايد اين كار را به انجام رسانم . »
رفتيم به دستگاه وزارت جنگ . بدانجا رسيده ديدم دم در قراولان چاتمه زده خودشان هر كدام در گوشهاى نشسته چوپوق [ چپق ] مىكشند ، خواستم داخل شوم ، پرسيدند : « كجا ؟ »
مشهدى حسن گفت : « عرضهچى است . » نمىدانم چه اشارتى كردند ، مشهدى حسن گفت : « خوب ، خوب ، در بازگشت و مراجعت ! »
رفتيم اندرون . از اسد بيگ فراشباشى سراغ گرفتيم ، اتاقش را نشان دادند . ديدم جوان خوبرويى به سن هفده ساله سردارى تمام گلابتون در بر به كمال عظمت نشسته است .
سلام گفته به ادب تمام رقعهء حاجى خان را دادم . خواند و پرسيد از كيست .
گفتم : « مهر و امضا بايد داشته باشد ! »
گفت : « مهر و امضا محمد على است ولى نمىشناسم . »
گفتم : « حاجى خان است . »
كاغذ را انداخت به سوى من . گفت : « امروز نمىشود . » روى به طرف ديگر كرد .
رفتم كه كاغذ را بردارم ، آهسته يك ايمپريال به كفش گذاشته عرض كردم : « سركار فراشباشى ! بنده غريب و مسافرم توقع دارم . »
حالا سخن من تمام نشده ، چون ايمپريال را ديد به يكى گفت : « ميرزا آقاى پيشخدمت را بگو بيايد اينجا ! »
ديدم جوانى زيباتر از او ، كه رخسارش چون آفتاب تابان مىدرخشيد ، آمد .
اسد بيگ پرسيد : « وزير تنهاست ؟ »
گفت : « نه . . . ! سرتيپ گروسى آنجاست . پول تحويل مىدهد . ناظر هم هست . »
به من گفت : « قدرى بنشين ! »
به ميرزا آقا هم سپرد كه « هر وقت وزير تنها شد ، مرا خبر ده ! »
بعد از نيم ساعت ، ميرزا آقا آمد و گفت : « رفتند . »
فراشباشى هم رفت . پس از لمحهاى برگشت و اشاره كرد « بيا ! »
برخاستم . به گوشم گفت : « بدين پيشخدمت چيزى بده ! »
گفتم : « به چشم ! »
سه عدد پنج هزارى داشتم ، دادم . پرده را بالا كرده ديدم ناظر ده كيسه پول به دو نفر
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٩٥