گفتم : « خوب فردا مىرويم . »
دالاندار را صدا كردم ، آمد . پرسيدم : « اسم شما چيست ؟ »
گفت : « مشهدى عبد الله . »
گفتم : « دكان جلوپزى خوبى به ما نشان بده ! »
گفت : « از اين بازار راست برويد قدرى در پايين ، دو دكان روبهرو هست . آنكه در طرف راست هست خوب و دكان پاكيزه و به قاعده است . »
ملاحظه نمودم كه در اين مملكت يك راهنما و بلد ، به طور دايمى ، لازم داريم . چه بايد كرد ، همچنان آدمى را از كجا پيدا توانيم نمود ؟ در اين فكر راه مىرفتم ديدم در اثناى راه يك نفر فرنگى به يكى از ايرانيان راست آمد و به آيين انگليسى با همديگر آشنايى كردند . ايرانى مانند انگليسيان حرف مىزد ، بهطورى كه گويى خود از مردم انگلستان است . خيلى تعجب كردم ، چنانكه ايشان نفهمند خود را در يك طرف به بهانهاى مشغول داشته گوش به صحبت آنان دادم . ايرانى پرسيد : « چهطور شد ؟ »
انگليسى گفت : « تمام كردهاند . سى هزار تومان به صدر اعظم . . . »
ديگر مبلغى را كه به شخص سلطنت نام برد نفهميدم . گفت : « فردا اعلا حضرت همايونى نيز امضا خواهند فرمود . »
پس از آن از يكديگر جدا شدند . انگليسى رفت و من هم به دقت تمام بر او مىنگريستم كه « يا للعجب ! اين ايرانى زبان انگليسى را بدين پايهء خوبى ، كجا ياد گرفته است ؟ »
گويا او هم دريافته بود . از من پرسيد كه : « همشهرى چه به حيرت در من مىنگرى ؟ »
گفتم : « همهء حيرتم در حقيقت به سبب حرف زدن شما به انگليسى است . خيلى خوشم آمد . »
گفت : « مگر شما هم زبان فرنگى مىدانيد ؟ »
گفتم : « كمى مىدانم . »
به انگليسى پرسشها كرد . جواب دادم . آنهم از انگليسى دانستن من اظهار شگفتى نمود . پرسيد : « كجا مىرويد ؟ »
گفتم : « دكان چلوپزى كه ناهار بخوريم . »
گفت : « در آن صورت بايد مهمان من باشيد . »
جواب دادم كه : « لطف شما زياد ! همينقدر مرحمت فرموده دكان خوبى به من نشان بدهيد و خود هم امروز با ما طعام تناول فرماييد ، مرهون منت شما خواهيم بود . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٦٨