يوسف عمو گفت : « من بدين شخص هفتاد تومان مقروضام . خواهش دارم از طرف بنده به مبلغ مذكور حجتى به نام اين شخص بنويسيد . »
گفت : « خيلى خوب . اسم شما چيست ؟ »
گفت : « عبد الغفار . »
- « اسم آقا ؟ »
گفت : « ابراهيم بيگ . »
پرسيد : « بيع شرط دارد ؟ »
گفت : « بلى ! خانهء بنده . »
پرسيد : « خانه كجاست ؟ »
- « در اردبيل . »
- « فرع چهقدر قرار شده ؟ »
گفت : « ماهى يك تومان و به مدت شش ماه . »
آخوند نوشت . بعد از ختام بر ما نيز خواند . درآورده نيمقران دادم و حجت را گرفتم .
ديدم كه خيلى ممنون شد . گفتم : « ما شاء الله خيلى شاگرد داريد ! »
گفت : « بلى ! چند نفر ديگر هم هستند كه امروز نيامدهاند . »
پرسيدم : « اطفال چه مىخوانند ؟ »
گفت : « بعضى الفبا ، بعضى جزو عم ، جمعى قرآن مجيد . بزرگان كه در اين صف نشستهاند گلستان ، بوستان ، حافظ و همه چيز . »
گفتم : « جناب آخوند ! حافظ چه دخلى به درس دارد ؟ »
گفت : « يعنى چه ؟ حافظ شيرازى دخل به درس ندارد ؟ »
گفتم : « معلوم است كه ديوان حافظ عبارت از اشعار متين است در تصوف كه از خوانندگان كمتر كسى معنى آن را مىفهمد . اطفال از خواندن آن ، كه ظاهرا سراپا سخن از باده و ساده و محبوب و محبوبه و عشقبازى است ، چه بهرهاى حاصل توانند نمود ؟ »
گفت : « پس در اردبيل كه ولايت شماست در مكتبها به اطفال چه درس مىدهند . »
گفتم : « مملكت ما اردبيل نيست . »
گفت : « پس كجاست ؟ »
گفتم : « قطعهء ديگرى از كرهء زمين . »
گفت : « از قول شما چنان معلوم مىشود كه طرف شيراز يا بغداد بايد باشد . »
گفتم : « هيچ كدام نيست بلكه آفريك [ آفريقا ] است . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٦٥