بشريه را مالكاند ؛ مگر ما بيچارگان كه زنجير اسارت را همه روزه سختتر و دايرهء حقوق بشريهء ما را هر لحظه بيش از پيش تنگتر مىكنند . »
ديدم دل حاجى بيچاره بيشتر از من پر است . پس از ساعتى صحبت و صرف شام ، نوكر حاجى فانوس روشن كرده ما را به منزل رسانيد . فردا حاجى به ديدن ما تشريف آورد . بعد از صرف چاى و غليان برخاست و از ما دوباره براى شب وعده خواست . چون در نصف آن شب قرار بود كوچ كنيم ، لهذا عذر خواسته ايشان را وداع كرديم و نيمى از شب رفته از آنجا حركت نموديم .
پس از طى منازل به « خاتونآباد » ، كه دو فرسخى طهران است ، رسيده حساب كردم سى و شش روز تمام است كه از مشهد مقدس حركت نمودهايم . اين همه مسافت را ماشين راهآهن در ظرف سه شبانهروز در نهايت راحتى و كمخرجى طى مىتواند نمود .
حيف كه از اين نعمت عظما نيز ايرانيان محروماند . خداوند خود به حالشان رحم فرمايد .
بارى ، سحرگاهان از آنجا بار كرده به شهر رسيديم .
از حاجى حسين جلودار پرسيدم : « ما در كجا منزل كنيم خوب است ؟ »
گفت : « دالاندار كاروانسرا حاجى محمد حسن با من دوست است . شما را آنجا مىبرم . خود نيز آدم خوبى است . مىسپارم در خدمتگزارى به شما كوتاهى نكند . »
خلاصه ، رفتيم آنجا ، حجرهاى براى ما خالى نمود . حاجى حسين سپارش ما را كرد و رفت . ما هم سر و صورت خودمان را از گرد راه شستيم . دالاندار سماور آورد چاى خورديم .
يوسف عمو گفت : « برويم حمام . »
گفتم : « پس از زيارت حمام مشهد مقدس ، من عهد كردم كه ديگر در ايران به حمام نروم . »
گفت : « اينجا طهران و شهر پايتخت بزرگ اسلام است . شايد مثل حمامهاى مشهد نباشد . »
گفتم : « امروز تو برو اگر حمامى باشد كه آبش پاك ، فردا باز با همديگر مىرويم . »
يوسف عمو فوطه و قديفه برداشته به دلالت دالاندار به حمام رفت . من هم عبا را به سر كشيدم خوابيدم . وقتى با خود آمدم كه يوسف عمو بيدارم مىكرد .
گفتم : « حمام چهطور بود ؟ »
گفت : « آب اينجا هم بوى بدى دارد . ولى خزينهء كوچكى هست كه تويش نمىروند .
اگر خواسته باشيد از آنجا آب صاف آورده كيسه مىكشند . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٦٧