در راه وطن ، يعنى در نشر حالات اين جوان غيور ، فدا نمايد .
الحمد لله و المنه ، ابناء وطن هم چنانچه بدينسان دربارهء آنان تصور نموده [ اند ] - كه حميت و غيرت از ملت ايرانيه سلب شده - نمىباشند . انديشهء بىغيرتى در مادهء اهل ايران فكر باطل و افتراى محض است ؛ چنانچه اگر قوه و ثروت اين پيرمرد وطنپرست را كسى بداند ، هر آينه مايهء حيرت و تعجب او خواهد شد كه با وجود اين ثروت قليل چگونه هزار تومان فداى ترقى مملكت و وطن خود مىفرمايد و حال آنكه نه طالب نام است و نه در بند شهرت ، پول خود را صرف و با كمال بىپروايى به چنين كار پرخطر اقدام مىورزد كه اگر شيوع يابد دور نيست مستوجب غضب ارباب غرض گردد .
به حمد الله ، در عهد اعليحضرت همايون قدر معارفپرور عدالتگستر - ارواح العالمين فداه - عموم طبقات رعيت در مهد امن و امان و جهت رونق معارف ، به قلم و افكار عموم زيردستان آزادى مرحمت فرمودهاند . اميد از مراحم اعليحضرت اقدسش آنكه ان شاء الله الرحمن بيشتر از اين آزادى قلم را منظور نظر كيميا اثر همايونى فرمايند تا بتوانند چنين اشخاص با حميت نام خود را برملا نوشته و در صفحهء تاريخ روزگار به يادگار گذارند .
خلاصه ، بعد از شش ماه ، دويست تومان آن مرد با حميت اعاده و اعتذار از طبع اين كتاب نموده شد ، لكن مثل آن است كه وجه احسان ايشان به خرج اين كتاب رسيده .
فداى حميت و غيرت چنين اشخاص صادق القول و الفعل !
اى من فداى آنكه دلش با زبان يكى است .
الحاصل ، نسخهاى كه يوسف عمو از اسلامبول تا مصر و از مصر تا مآلكار آن جوانمرگ به قلم آورده بود ، احبا اصرار و ابرام در طبع نمودند و بنده بيشتر ابا و امتناع مىنمود تا اين كه مطلبى مسموع شد كه سبب تحريك غيرت و حميت گرديد و مرا وادار نمود كه سرانجام كار آن جوان غيور را طبع نموده ، ضميمهء جلد اول سياحتنامه نمايم .
خوب است درين مقام سبب طبع كتاب را بر قارئين گرام شرح دهم .
دوستى از دوستانم سالانه دو بار از مصر و اسلامبول به طهران رفته و از آنجا به اسلامبول و مصر مراجعت مىكرد . اين ايام كه از طهران عودت كرد از بنده پرسيد :
« سياحتنامهء ابراهيم بيگ جايى سراغ دارى نشان ده ، بخرم . »
گفتم : « براى كه مىخواهى ؟ »
گفت : « در طهران منزلم در خانهء . . . - كه يكى از وزراست - بود ، حليلهء آن مرحوم لطف زياد نسبت به من مرعى مىداشت . در بيرونى ، شبها نوكران كتاب كهنهء پريشان
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٣٠٤