تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥

شمارهء 20

ظاهرا اين كلمه تحريف لغت انگليسى شلينگ
Shelling
بمعنى « گلوله‌باران كردن » است كه باشكال مختلف مخصوصا « شرليك » و شلك در كتب و فرهنگهاى فارسى يادداشت گرديده است . در فرهنگ نظام لغت « شلك » بمعنى « دركردن تفنگ » و در يك بار دركردن چند تفنگ آمده است . در تحفه العالم « عبد اللطيف شوشترى كه بسال 16 - 1215 ه ق ( 1800 ميلادى ) در هند تاليف گرديده است ( نسخه خطى دانشگاه تهران ) همه جا اين لغت را به شكل « شلك » نوشته است : « به نحوى كه گذشت پىدرپى شلك كنند » . همچنين در شرح‌حال شاه سلطان حسين تاليف مير ابو طالب بن ميرزا بيك فندرسكى : « چو گل بخنده يكى گفت شلك فتحست » . ( نسخه خطى دانشگاه تهران ) .

شمارهء 21

كشيك . اين كلمه در اصل مغولى است كه وارد زبان فارسى شده و در قديم به صورت « كزيك » نوشته ميشده است ( رشيد الدين . جامع التواريخ ) نزد مغولها گارد مخصوص خاقان كشيك
( Keshik )
خوانده ميشد و از 2000 نفر نگهبان يا كشيك تو
Keshiktu
( جمع : كشيك تن
Keshikten
) تشكيل ميگرديد كه نيمى از آنان در روز و نيمى ديگر در شب انجام وظيفه مينمودند . كشيك‌چيان روز را « تورگيؤت » و كشيكچيان شب را « كبته‌ئوت » مىناميدند . ( بار تولد تركستان‌نامه . ترجمه كشاورز 20 جلد . تهران 13 . جلد دوم ص 797 ) كرديه كشيك‌چئان روز و شب را به ترتيب
« Turgaut »
و
Kebt - ul
نوشته است . جلد دوم . ص 323
Cordier . Histoire generale de la Chine . 4 vols Paris . 1920
بعدها تعداد هزار نفر ديگر كه با تير و كمان مسلح بودند به اين عده اضافه گرديد و چون آنها اسلحه خود را در خورجين جاى ميدادند به « خورچين »
( Khorchin )
مشهور شدند . با مرور زمان تيراندازان را خرچى ناميدند . در زمان صفويه رئيس گارد محافظ كاخ سلطنتى را كشيك آقاسى و هريك از نفرات گارد را كشيك‌چى ميخواندند . ر ك :
R . Du Mans ; L ? Estat de La Perse en l ? an 1660 . Paris . 1890

شمارهء 22

نيكولود كنتى سياح و تاجر و نيزى كه در قرن 15 ميلادى از ميلاپور ديدن كرده است مينويسد كه در آنجا مقبره طماس مقدس در كليساى بزرگ و زيبائى قرار دارد و زيارتگاه مسيحيان نسطورى است .
Nicolo de Conti , Viaggi in Persia , India e Giava . Milano . 1929 .
سفينه سليمانى ( سفرنامه سفير ايران به سيام ) ( فارسى ) — صفحة 255 | محمد ربيع بن محمد ابراهيم / عباس فاروقى