توجيه مىكند و سبك خود را مشخّص مىسازد :
اى مانده چون سكندر در عجب و كبريايى * كبريت را بسوزان از بهر روشنايى
چون خضر مسكنت جوى گر زندگيت بايد * تا بو كه همچو الياس يا بى ز خود رهايى
چون انبيا درين ره در نيستى فزودند * تا در جهان هستى گردند رهنمايى
گر شه جلال روميت ور اوحدى و عطّار * گر قاسم و نظامى ور سعدى و سنايى
فىالجمله بر رخ دوست اين جام نوش كردند * تو همچو يخ فسرده همچون منى و مايى
( ق - 27 )
پيرجمال و جامى : « 1 »
دو عارف ، شاعر همعصر نمايندهء دو جريان فكرى اعتقادى زمان خويش با يكديگر ديدارى داشتهاند كه حاوى نكات قابل تأمّلى است . عبد الواسع باخرزى در كتاب مقامات جامى دربارهء ديدارى ميان پيرجمال و جامى آورده است :
« پيرى بدسگال از گوشهنشينان شهر شيراز كه سخنان متفرّق در صورت رسايل مرتّب مىگردانيد ، چنان كه به هيچ طريق ميان عبارات عربى و ترجمهء آن به فارسى و نظمى كه هر موضع ايراد مىكرد بىمناسبت بود . . . اما بعضى از جمله آن ولايت كه به صفت كتابت و تذهيب و جدول و تجليد امتيازى داشتند رسايل مهمل او را به تكليف هرچه تمامتر به درجهء تكميل رسانيده ، در صورت تحف و هدايا به هر شهر و ولايت مىفرستادند . . . در آن سفر جمعى كثير از پسران صبيح الوجه در كسوت ارادت با وى ملاقى شده به لسان اجراى معارف پيوسته مىگفت : كه ما در مقام غلبه محبّتيم و اينها همه جمال اللّهاند و چون خدمت درويش و اصحاب وى باجمعهم در لباس مرتّب از پشم شتر به سر
هامش
( 1 ) . نور الدّين عبد الرّحمن جامى ( 817 - 897 ه ) .