لمؤلّفه طاب ثراه و جعل [ الجنّة مثواه ] .
بگذشت عمر و غافلى اى دل ز كار خويش * انديشه كن ز عاقبت روزگار خويش
و آن جناب به غايت مشغوف اين قصيده گشته و به تخصيص دو بيت اخير را از آن قصيده حرز جان ساخته بود و آن دو بيت اين است : لمؤلّفه .
زانرو به نام نيك مثل شد كه سعى كرد * در كار خاندان شه نامدار خويش
فرزند نازپرور او بر سرير ملك * جاويد باد چون پدر كامكار خويش
و هيچ بار ذكر خاقان سعيد نكردى كه زار نگريستى و همچنانكه حضرت خواجه ، عليه السّلام ، مىفرمايد كه : « لا ازال انقل من اصلاب الطّاهرين الى ارحام « 1 » الطّاهرات » تو را نيز اى قرّة عين السّلاطين صفت وفادارى و حقگزارى تنها از جانب پدر شهريار خويش موروث نيست بل وفادارى و حقگزارى ملكة الخيرات ، مالكة المبرّات ، اعنى والدهء كريمهء تو تا به غايتى است ، بيت :
كه خود ز شفقت او تا هزار سال دگر * ميان خلق جهان اهل دل زنند مثل
راستى در هيچ تاريخ از ازواج سلاطين آفاق اين مهربانى و وفادارى و مرحمت و اشفاق منقول نيست كه از اين ملكهء ملكة الصّفات مشاهده مىافتد ، كه در ايّام فراق آن يگانهء آفاق و شهريار على الاطلاق كه قريب به مدّت سه سال است از غايت وفادارى و حقگزارى لحظهاى بىگريه و زارى نبوده است و به هزار تدبير و اهتمام در جوار سلطان سلاطين اسلام قرّهء عين المصطفى و المرتضى امام هشتم علىّ بن موسى الرّضا فضايى دلگشا چون صحن جنّة المأوى پيدا ساخته و جهت عمارت مرقد منوّر جناب امارت پناهى خزينهها پرداخته تا عمارتى همچون بهشت برين بر آن فضا به اتمام رسانيده ، و با وجود آنكه مرحوم مغفور در ايّام صحّت با جناب آن مهد عالى شرطها كرده بود كه تغيير لباس نكند و سياه نپوشد و جز در سلوك طريقت شريعت نكوشد ناله و فزع و گريه و جزع نكند هنوز كالنّور فى الظّلم جامهء سوك در بر دارد و يكدم بىگريهء خونين نمىگذارد و مىگويد : لمؤلّفه .
چشم مرا به خندهء او بود كارها * اكنون به غير گريه نمانده است كار چشم
گوشم ستانده بود به لطفش بسى گهر * زان گوهر است بر سر خاكش نثار چشم
هامش
( 1 ) . نسخه : اصلاب ر . ك : حواشى ، فهرست احاديث .