چه چيز آن و چه چيز اين و از پى چه چنين * چه چيز آن كه بدين هر دو چيز بود « 1 » سالار ؟
نشان « 2 » آنكه بغايب بود ز شاهد چيز * دليل « 3 » گيرد و دارد بعاقبت ديدار
و هفت « 4 » نور بتابد چنانك هر يك را * ازو پذيرد باندازهء لطافت نار
نخست دهر ، چه چيز است دهر و حقّ و سرور « 5 » * و باز برهان ، آنگه حيات زود گذار ؟ « 6 »
كمال « 7 » و غيبت « 8 » ، وين از همه شريفتر است * كه چاره « 9 » باشد آنجا كجا نيايد چار
اگر طبيعت كلّى بأوّليّت حال * مرا بگوئى « 10 » ، دانم كه هستى از ابرار
مثالش و صفتش هر دو بازگوى مرا « 11 » * كه دوستتر سوى من صد ره اين ز موسيقار « 12 »
هامش
( 1 ) بر بود ( مينوى ) : بريدذA( 2 ) نشان . . . بود ز ( مينوى ) : نشانش آنكه بغايت بروزQ( 3 ) دليل : + و
( 4 ) و هفت . . . يك راA: و هفت تو تبابد جنانك هر يكى راQو شايد « هر يك ز آن » ( مينوى )
( 5 ) دهر و حق و سرور : دهر حق سرورAQ( 6 ) زود گذار : روز گذارAQ( 7 ) كمالA: كمانQ( 8 ) غيبت : محل تأمل است ( مينوى )
( 9 ) كه چاره . . . چار : كجاره باشد آنجا كه جا نيابذ جارQكجاره باشد آنجا كجا نيايد حارAو شايد درست اين باشد « كه چاره يابد آنجا كجا نباشد چار » ( مينوى )
( 10 ) مرا بگوئى . . . ابرارQ: به من نماء ( نمائى ؟ ) دانم كه هستى از ابرارA( 11 ) هر دو بازگوى مراQ: بازگوى هر دو مراA( 12 ) كه دوستتر . . . موسيقار : كه دوستر سوى من صد ره اين ر مو سى قار ( ! )Qكه دوستر صد بر من اين ز موسى قار ( ! )A