و الاطباع و الاماكن بفرمان يك فرماينده متّفق شود اندر مفعول ، چنانك آن فرماينده « 1 » از جنس آن فاعلان نباشد ، چنانك دستافزارهاء درودگر از تش « 2 » و ارّه و تيشه و سكنه و برمه و جز آن كه هر يكى را از آن شكلى و فعلى ديگرست مخالف شكل و فعل جز خويش « 3 » ، و فعل شاگردان درودگر كه هر يكى از ايشان كارى كند « 4 » اندر يك مصنوع كه آن تخت يا كرسى است ، و همى « 5 » بفرمان آن يك مرد درودگر متّفق شوند كو از جنس دستافزارهاء خويش نيست و از شاگردان برترست ، بل كار ازيشان بفرمان و اشارت او آيد .
( 242 ) پس درست كرديم - گفتند - كه عالم صانع نيست ، بل كواكب و افلاك دستافزارهااند ، و تخمها و حيوان « 6 » ابداعى شاگردان نفس كلّىاند ، و طبايع مر او را مادّت است ، تا اين صنع همىبيايد . و دليل بر آنك عالم مصنوع است آن آوردند كه [
b
72 ] گفتند كه عالم بكلّيّت خويش يك جوهر است ، و باقسام بسيار منقسم است ، و هر قسمى را از اقسام او طبعى « 7 » و صورتى ديگرست ، و بر حسب آن طبع و صورت كه مر هر قسمى را حركتى است .
و يكى از اقسام اين جوهر - كه جسم است - كو سرد و خشك و گران است ، و ميل سوى مركز عالم دارد و شكلپذير است و به آب آميزنده است ، و صنع نفس نمايى را « 8 » مهيّاست . و ديگر قسم از اقسام آنست كه سرد وتر است و جاى زير خاك دارد و شكلپذيرست و با خاك آميزنده است و نفس نمايى « 9 » را از خاك
هامش
( 1 ) آن فرماينده : از فرمايندهA( 2 ) تش ( تيشهء بزرگى كه بدان درخت شكافند و تيشهء درودگرى ، برهان قاطع ) : بسA( 3 ) جز خويش ( ؟ ) : از خويشA( 4 ) كند : كنندA( 5 ) و همى : همىAو شايد « و همه »
( 6 ) و تخمها و حيوان : بر تخمهاء حيوانA( 7 ) طبعى :
طبيعىAرجوع بسطر بعد شود
( 8 ) نفس نمايى را : نفس نماى راA( 9 ) و نفس نمايى را :
و نفس نما راAرجوع بسطر 16 شود