اين چارپاها را « 1 » نيز با مردم جمع كند ، و چون آن نام را بگوييم مردم را با اينها « 2 » گفته باشيم ، و آن نام را « حيوان » يافتم « 3 » . پس گفتم : مردم و جز مردم ( از ) زندگان همه حيواناند . و آنگاه اندر عالم نيز چيزهاء ديگر ديدم ، چون درخت و گياه . پس گفتم : نامى بايد ديگر كه مر حيوان را با اينها جمع كند ، و اين نام را « افزاينده و روينده » يافتم كه آن را بتازى « نامى » گويند ، يعنى افزاينده .
آنگاه اندر عالم نيز سنگ و كلوخ و جز آن ديدم و پس گفتم : ديگر نامى بايد كه مر اينها را براستى « 4 » جمع كند ، و آن نام را « جسم » يافتم . آنگاه اندر عالم نيز ارواح ديدم كه دانستم كه آن جسم نيست ، بدانچ اندر جسم متصرّفست .
پس نامى جستم كه ارواح را با اجسام گردآرد ، و آن نام را « جوهر » يافتم .
و چون چيزى ( ديگر ) نديدم گفتم : جوهر جنس الاجناس است كه برتر ازو جنس نيست ، و جسم و روح نوعهاء اويند ، بدانچ هر دو جوهر اندر جوهر مطلق معقولست نه محسوس . [
a
49 ] و جسم كه جوهر را نوع بود ، جنس آيد « 5 » مر جماد را - از سنگ و كلوخ و جز آن ، - و مر نبات را - از گياه و درخت و جز آن . - آنگاه باز روينده - كه يك نوع « 6 » بود مر جسم را - جنس آمد مر نبات و حيوان « 7 » را . آنگاه باز حيوان - كه نوع بود مر روينده را - جنسى آمد مر گاو و خر و مردم و جز آن را . و مردم نوع الانواع آمد و ( هيچ ) چيز را جنس نيامد ، كه فرود ازو اشخاص است از فلان و فلان . پس حكيم فيلسوف گفت : مردم نوعيست مر حيوان را ، و حيوان نوعيست مر نامى را ، و نامى نوعيست مر جسم را ، و جسم نوعيست مر جوهر را ، و جوهر جنس الاجناس
هامش
( 1 ) چارپاها را : كارهاA( 2 ) با اينها : فاينهاA( 3 ) يافتم : يافتهA( 4 ) براستى : با راستىA( 5 ) آيد : اندA( 6 ) يك نوع : + نورA( 7 ) و حيوان : و جز آنA