تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢

[ سوره الزخرف ( 43 ) : آيات 51 تا 56 ]

وَ نادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ ( 51 ) أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ ( 52 ) فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ ( 53 ) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ ( 54 ) فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ ( 55 ) فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلْآخِرِينَ ( 56 ) و ندا كرد فرعون در قومش گفت اى قوم من آيا نيست مرا ملك مصر اين نهرها ميرود از زيرم آيا پس نمىبينيد ( 51 ) بلكه من بهترم از اينكس كه اوست خوار و نزديك نيست كه بيان تواند كرد ( 52 ) پس چرا انداخته نشد بر او دستوانها از زر يا نيامدند با او فرشتگان بهم پيوستگان ( 53 ) پس از جاى برآورد قومش را پس اطاعت كردند او را كه ايشان بودند گروهى نافرمان‌برداران ( 54 ) پس چون بخشم آوردند ما را انتقام كشيديم از ايشان پس غرق كرديم ايشان را همگى ( 55 ) پس كرديمشان سابقان و مثلى براى آيندگان ( 56 )
كرد پس فرعون در قومش ندا * نيست گفت اى قوم آيا مر مرا
ملك مصر اين نيست يا جوهاى نيل * زير قصرم جارى از پهناى نيل
يا ز من تحتى بود قصد از بيان * كه بود جوها به حكم من روان
يا كه در تحت تصرف از منند * زير امرم شاربينش ايمنند
پس نميبينيد آيا ناز من * ابتذال موسى و اعزاز من
بهترم من بلكه زين مردى كه هست * در زمين مصر بىمقدار و پست
نيست هم نزديك تا روشن كنند * گفت خود كافشا بمرد و زن كنند
با وجود ضعف و ذلت يعنى او * نيست كس را فهم گفتارش نكو
راست گر گويد كه از نزد خدا * نامزد شد بر رسالت ز اجتبا
پس نشد افكنده چون بر وى ز رب * دستوانهايى كه باشد از ذهب
يا نيامد با وى از افرشتگان * تا به او پيوسته باشد از نشان
گر رسولى شه فرستد از خواص * مىكند با او روان از اختصاص
نيست پس جايز كه بفرستد خدا * بر رسالت مرد درويش و گداى
يافت قوم خود سبك پس در خرد * در قبول گفتهاى خام رد
پس نمودندش اطاعت جمله زين * قوم او بودند چون از فاسقين
رفته بيرون يعنى از فرمان حق * يا ز حكم عقل جمله آن فرق
خشمگين ما را چو كردند آن زمان * كينه بكشيديم سخت از دشمنان
بهر حق حزنى روا هرگز كى است * ليك حزن اوليا حزن وى است
موسى از فرعون و قومش شد حزين * حق كشيد از دشمنانش كين ازين
غرقشان كرديم در يم با اسف * در دو لحظه فجعلناهم سلف
هم مثل كرديم ايشان را چنان * بهر قوم آخرين در هر زمان

[ سوره الزخرف ( 43 ) : آيات 57 تا 62 ]

وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ ( 57 ) وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلاَّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ ( 58 ) إِنْ هُوَ إِلاَّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرائِيلَ ( 59 ) وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ ( 60 ) وَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ ( 61 ) وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ ( 62 ) و چون زده شد پسر مريم مثلى آن گاه قوم تو از آن فرياد برميآورند ( 57 ) و گفتند آيا الهان ما بهترند با او نزدند آن را براى تو جز جدلى بلكه ايشانند گروهى خصومت‌كنندگان ( 58 ) نيست او جز بنده كه احسان كرديم بر او و گردانيديم او را مثلى براى بنى اسرائيل ( 59 ) و اگر خواهيم هر آينه گردانيم از شما ملائكه را در زمين كه جانشين باشند ( 60 ) و بدرستى كه اوست هر آينه علمى براى قيامت پس شك ميار به آن و پيروى كنيد مر اينست راه راست ( 61 ) و باز ندارد البته شما را شيطان بدرستى كه او مر شما راست دشمنى آشكار ( 62 )
شد زده بر ابن مريم چون مثل * كه پرستندش نصارى در محل
چون مسيح و عابدينش در جحيم * جملگى باشند با رنج و اليم
با الهان گو كه ما باشيم هم * اوست بهتر يا الهان نيست عم
عيسى ار حصب جهنم باشد او * گو كه ما باشيم هم بىگفتگو
مىنگفتند اين مثل جز بر جدل * در خصومت اينگره سختند بل
وجه ديگر آنكه چون مدح مسيح * مصطفى ميكرد با مريم صريح
مشركان گفتند قصد اوست اين * كه پرستندش چو عيسى از يقين
وجه ديگر آنكه روزى با على * گفت پيغمبر بگفتار جلى
كاندر اين امت تو را باشد مثل * همچو عيسى نزد قومش در عمل
فرقه عالى شدند او را به حق * فرقه‌اى كردند از وى طعن و دق
خنده كردند اهل غمز از اين كلام * كابن عمش گشت پيغمبر مقام
آمد اين آيت كه بر عيسى مثل * ابن عمت را زدى چون در محل
گفت مشرك گر على چون عيسى است * بهتر از عيسى است بت هم بت‌پرست
نيست عيسى غير عبدى كه بر او * كرده‌ايم انعام ما بيگفتگو