مرده و بيرون مىآورد مرده را از زنده و كه تدبير مىكند كار كاينات را پس به زودى مىگويند خداست پس بگو آيا پس نمىپرهيزند ( 31 )
پس آن خدا پروردگار شماست به حق پس چيست بعد از حق مگر گمراهى پس بكجا برگردانيده مىشوند ( 32 )
همچنين لازم شد كلمه پروردگارت بر آنان كه فسق ورزيدند بدرستى كه ايشان نمىگروند ( 33 )
بگو آيا از شريكان شما كيست كه مىآفريند خلق را پس باز مىآورد او را بگو خدا مىآفريند خلق را پس باز مىآرد او را پس بكجا برگردانيده مىشويد ( 34 )
بگو آيا از انبازان شما كيست كه هدايت مىكند بسوى حق بگو خدا راه مىنمايد مر حق را آيا پس كسى كه راه مىنمايد بسوى حق سزاوارتر است كه پيروى كرده شود يا كسى كه هدايت نمىيابد مگر آنكه هدايت كرده شود پس چيست شما را چگونه حكم مىكنيد ( 35 )
غير از اين نبود كه عيش اينجهان * در مثل آبيست كآيد ز آسمان
پس به آن آميخته گشت و عجين * خود نبات الارض كه رست از زمين
يا كه بعضى زان نبات از بو العجب * مختلط گردد ببعضى زان سبب
زانچه مردم مىخورند آن ز اختيار * از حبوب و از بقول و از ثمار
چارپايان هم خورند از آن گياه * خشك و تر يعنى علوفهء سبز و كاه
تا بوقتى كه زمين پيرايهاش * باز بگرفت آنچه داد از مايهاش
از نمود و فرهى كاندر نفوس * بد مزيّن در نكويى چون عروس
اهل ارض آن را ز خود پنداشتند * كه بر آن قدرت مگر مىداشتند
تا كه آمد امر ما شب يا كه روز * بهر ويرانى بارض دل فروز
پس نموديم آن زمين را در نظر * همچو ارض بد رويده سربسر
باطل و بركنده و خشك و سياه * نى در او فرى نه آثار گياه
چيست لم تغن كه موجود او ز طمس * گوييا هرگز نبرده است او بامس
همچنين روشن كنيم آيا ز خويش * بهر قومى كه كنند انديشه بيش
چند قولست اندرين وجه شبه * گويمت تا در خرد دارى نگه
اول آنكه عيش دنيا چون مطر * قطع گردد بعد يك دم در نظر
يا كه آن دارد شباهت بر گياه * بعد روئيدن شود خشك و تباه
يا كه اين اوصاف يك جا با وى است * لذت آن را زوال اندر پى است
بندهگان را خوانده خلاق الانام * نى به دنيا بلكه بر دار السلام
زانكه دنيا جاى رنج و محنت است * دار سالم روضهء بىآفت است
جانب دار السلام او رهنماست * هر كرا خواهد برد بر راه راست
آن كسان را كه نكويى كردهاند * هست هم پاداش نيكو و ارجمند
حق نكويى را نكو پاداش داد * بل جزا هست از عمل صد ره زياد
يا كه حسنى مغفرت بىگفتگوست * وان زيادت آنكه حق خوشنود ازوست
يا زياده حب او باشد بدل * كآن فزونست از قضاى آب و گل
اهل آن دار السلام از استنار * روى ايشان را نپوشاند غبار
هم نه آثارى ز ذلت بر جبين * اين گروهند اهل جنت خالدين
گفتهاند از خوف حق رويى كه او * اشك چشمى رزد اندر وى فرو
نيست او را تيرگى و ذلتى * دارد از حق روشنى و نصرتى
وانكه كردند اكتساب سيئات * مثل آن باشد جزاشان در ثبات
پوشد ايشان را و بنشيند بر وى * گرد ذل و افتضاح از چار سوى
نيست ايشان را نگهدارى يقين * از عذاب حقتعالى يوم دين
گوييا پوشيده گشته ز اضطرار * رويشان در پارهاى ليل تار
اين گروهند اهل آتش جاودان * كرده كسب سيئات اندر جهان
ياد كن روزى كه محشور اين رمه * مىشوند از نيك و بد در وى همه
جمله يا ترسيد از روزى چنين * يا بدانيد اينكه مىآيد يقين
پس بگوئيم آن زمان با مشركان * با شريكان ايستيد اندر مكان
پس جدايى افكنيم اندر نشان * بين اهل كفر و معبودانشان
بتپرستان را بگوئيم از چه روى * مىپرستيدند اينان را بكوى
مىبگويند اين بتان ما را بخويش * داعيان بودند در طاعت ز پيش
حق در آرد آن بتان را در سخن * مىبگويند آن شريكان در زمن
كه پرستنده ز ما هرگز شما * خود نمىبوديد الا از هوا
بودتان داعى هوا از ما سبق * تا كه شرك آريد در طاعت به حق
در شهادت بين ما كافى خداست * كاو خبير از اصل و فرع ماسواست
داند او كه بى خبر بوديم ما * از وجود و از عبادات شما
آزمايد هر كسى در آن محل * آنچه بفرستاده پيش از هر عمل
نفسها كردند رد هم سوى حق * چون به حق مولاست او بر ما خلق