تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير قرآن صفى على شاه — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
بيهوش شد پس چون به هوش آمد گفت دانم پاك بودنت را بازگشتم بسوى تو و من اول گروندگانم ( 143 ) گفت اى موسى به درستى كه برگزيدم تو را بر مردمان برسالتهايم و كلامم پس بگير آنچه دادم تو را و باش از شكرگزاران ( 144 ) و نوشتيم براى او در لوحهاى توريت از هر چيزى پندى و بيانى از براى همه چيز پس بگير آن را بجد و جهد و امر كن قومت را كه اخذ كنند به نيكوترش زود باشد بنمايانم شما را سراى فاسقان ( 145 ) به زودى مىگردانم از آيتهاى خود آنان را كه كبر مىورزند در زمين بناحق و اگر ببينند هر آيتى را نمىگروند به آن و اگر بينند راه حقى را نمىگيرند آن را راه و اگر بينند طريق باطلى را مىگيرندش راه آن باينست كه ايشان تكذيب كردند آيتهاى ما را و بودند از آنها بيخبران ( 146 ) و آنان كه تكذيب كردند آيتهاى ما را و رسيدن جزاى آخرت را نابود شد كردارشان آيا جزا داده مىشوند بجز آنچه بودند كه مىكردند ( 147 )
وانكه در ميقات با هفتاد تن * موسى آمد گفت حق با وى سخن
اين چنين گويند كز حق مىشنيد * تا چهل روز او كلام بس مفيد
تا نود الف از حق او اندر خطاب * نكتها بشنيد در نظم و حساب
وين عجب نبود كه اندر اربعين * رازها گردد عيان بر مرد دين
خاصه گر باشد پيمبر يا ولى * سر وحدت سازدش حق منجلى
آن تكلم باشد او را واردات * در مقام كشف اسماء و صفات
هر دم آيد وارداتى تازه‌اش * تا چه باشد سير او و اندازه‌اش
در بيان علم الاسماء بنام * كرده‌ام تحقيق اين معنى تمام
هر بنى آدم كه دارد عقل و جان * باشدش از علّم الاسماء نشان
از پدر آموخت چون رفتار او * كشف سازد حق بر او اسرار او
آدم اندر عشق و توبت فرد بود * پاى تا سر انكسار و درد بود
ربنا انا ظلمنا گفت و رست * چون درستى ديده بود اندر شكست
زان تضرع كرد آن داناى راز * آدم و آدم نشان را سرفراز
حق تكلم كرد با موسى بطور * زانكه بس در حب خود ديدش غيور
چون كه با او خواست آيد در كلام * طور را بگرفت ظلمت بالتمام
هفت فرسخ دور او تاريك شد * رفت كثرت جان به حق نزديك شد
ظلمت ار دانى اشارت بر فناست * رستگى جان ز قيد ماسوى است
دور از وى گفت گردد كاتبين * چون شد از افعال مطلق سوى عين
مىنويسند آن دو كاتب در سند * هر چه هست از فعل نيك و فعل بد
در فنا مرد ره از افعال رست * نيست كاتب را در آن احوال دست
غير آن روحانيان و عرشيان * كس نماند او را به چشم اندر عيان
زان تجلى جان او بيتاب شد * از كفش سر رشتهء آداب شد
وصفش اندر وصف حق شد منطمس * گشت پس بر كشف ذاتى ملتمس
رب ارنى گفتن از مشتاقى است * حرص عاشق بر لقاى باقى است
نز جسارت بود و نز ترك ادب * بل بد از افزونى عشق و طلب
گفت بنما روى تا بينم تو را * گفت از طمس صفاتى بر ترا
تا تو از خود با خبر در نيتى * خلق و حق بينى در اثنينيتى
واقفى زان كه تويى تو من منم * محق نبوى در وجود ذو المنم
تا نگويى كاين طلب جايز نبود * چون بكشف ذات او فايز نبود
بود جايز بلكه واجب آن طلب * تا مهيا بر وصول آيد ز رب
گر كه مسمومى ز حق ترياق خواست * عيب نبود كاو باستحقاق خواست
فرقه‌اى گويند بهر رفع لوم * كه نمود اين خواهش او بر ميل قوم
ور نه جايز نيست بهر انبيا * كه ز حق خواهند چيزى بر خطا
چون نمود او اين سؤال از عشق تاب * لن ترانى گفت حقش در جواب
ليك بنگر سوى كوه استوار * گر كه ماند در مكانش برقرار
پس مرا باشد كه هم بينى تو زود * پس تجلى كرد بر كوهى كه بود
در زمان گرديد آن گه ريز ريز * وان كليم افتاد بيهوش و تميز
اوفتاده بود بيهش تا دو يوم * هم بمردند آنكه با او بد زقوم
بود آن كوه وجود موسوى * گفت بين گر ماند آن بر جا جوى
هم بود ممكن كه بينى آن جمال * وين بود تعليق بر امرى محال
كوه اندر جاى خود اصلا نماند * رفت از خود هستى موسى نماند
گشت يك جا فانى از حيث وجود * پس چو باز آمد به هوش اندر شهود
گشت باقى بر بقاى كبريا * آن بقايى كش ز پى نبود فنا
پس ز نطق وحدت آمد در سخن * گفت زان باشى تو پاك اى ذو المنن
كه توان ديدن تو را غير از تو كس * من بسويت بازگشتم اين نفس
اول مؤمن منم در جهر و سرّ * بر بزرگى و جلال حق مقر