تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير شريف لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
دل خود
وَ لَمْ يُبْدِها
و ظاهر نكرد سرقت و حقيقت آن را
لَهُمْ
براى برادران
قالَ
گفت يوسف در دل خود :
أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً
شما بد مردمانيد از روى منزلت زيرا كه برادر خود را دزديديد و آزارها به او رسانيديد و معهذا باز او را بدزدى نسبت ميكنيد و خود را برىء الذمه ميدانيد
وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ
و خداى تعالى داناتر است به آنچه شما وصف ميكنيد و ميدانند كه امر چنين نيست كه شما توصيف ميكنيد . و چون حضرت يوسف بنيامين را بجرم آنچه به او نسبت داده بودند پيش خود نگاهداشت برادران در مقام گفتگو در آمده
قالُوا
گفتند :
يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ
اى عزيز مصر
إِنَّ لَهُ
بدرستى كه مرين بنيامين را كه تو پيش خود حبس كرده‌اى
أَباً شَيْخاً كَبِيراً
پدريست پير و در پيرى به حد كمال رسيده و بعد از خوردن گرگ برادر او يوسف را پدر پير با او انس گرفته و الفت دارد
فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ
پس حبس كن يكى از ما را بجاى او
إِنَّا نَراكَ
بدرستى كه ما مىبينيم ترا
مِنَ الْمُحْسِنِينَ
از نيكوكاران اگر اين كار با ما بكنى على بن ابراهيم آورده كه چون برادران يوسف بواسطهء استخلاص بنيامين با يوسف در مقام جدال و گفتگو در آمدند و غضبناك گرديدند خون زرد از جلد بدن ايشان متقاطر گرديد و قاعدهء اولاد يعقوب اين بود كه در حين غضب موى بدن ايشان سر از جامهء ايشان بدر مىآورد و از سر ايشان خونى زرد متقاطر ميگرديد و در تسير عياشى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه يهودا چون با يوسف در استخلاص بنيامين در مقام گفتگو و جدال درآمد و يوسف قبول سخن او نمينمود عرق حميت و غضب او به حركت آمد و قاعدهء يهودا اين بود كه هنگام غضب مويهاى كتف او راست مىايستاد و از آنجا خون روان ميگرديد تا آنكه بدن او به بدن يكى از از اولاد يعقوب برسد كه درين وقت صورت غضب او بر طرف ميشد و يوسف چون حال را بدان منوال ديد و در پيش او پسر كوچك او با گويى طلا بازى ميكرد يوسف آن گوى طلا را گرفته به طرف يهودا انداخت و چون آن طفل بواسطهء گرفتن گوى بپيش يهودا