الخلق » خواهد بود و از اينجا عينيت علم واجب نميرسد .
در حديث ائمهء دين و دنيا عليهم التحية و الثنا وارد شده كه يوسف در حين كوچكى پيش عمهء خود ميبود و عمه او را دوست ميداشت و روزى حضرت يعقوب يوسف را از خواهر خود طلب نمود خواهر يعقوب چون نميخواست كه يوسف از او دور شود و كمربندى از اسحاق كه بطريق وراثت انبيا ميرسيد و بالفعل در نزد خواهر يعقوب بود ندانستهء كسى آن را از زير جامه بكمر يوسف بست و به خدمت يعقوب فرستاد ساعتى ديگر خود پيش يعقوب آمده گفت كه : كمر بند اسحاق بدزدى رفته و بعد از تفحص از كمر يوسف بر آمد و در آن زمان مقرر بود كه دزد را به صاحب مال ميسپردند پس به اين تقدير خواهر يعقوب يوسف را گرفته پيش خود برد على بن ابراهيم از حضرت ابو الحسن الرضا عليه السلام روايت كرده كه چون يوسف مدتى در سجن ماند شخصى كه حافظ سجن بود به حضرت يوسف گفت : من ترا دوست ميدارم يوسف فرمود : آنچه درين مدت بر سر من آمده از اثر اظهار محبت است چون خالهء من ( و در تفسير عياشى عمهء من ) مرا دوست ميداشت ازين جهت مرا بدزدى منسوب گردانيد و پدر بزرگوار من كه مرا دوست داشت بحسد برادران گرفتار شدم و آوردند بر سر من آنچه آوردند ، و زن عزيز مصر كه اظهار دوستى من كرد بزندانم فرستاد و ازين دوستيهاست كه به اين روز نشستهام .
و از مقدمهء خاله يا عمه يوسف كه مذكور شد حق تعالى خبر ميدهد و ميفرمايد كه :
قالُوا
گفتند اولاد يعقوب :
إِنْ يَسْرِقْ
اگر دزدى كند بنيامين بعدى ندارد
فَقَدْ سَرَقَ
پس بتحقيق دزدى كرده بود
أَخٌ لَهُ
برادر پدر و مادرى او يعنى يوسف
مِنْ قَبْلُ
پيش از اين مراد ازين سرقت همان تدبير خاله يا عمهء يوسف است كه بواسطهء نگاهداشتن يوسف پيش خود به عمل آورده بود .
فَأَسَرَّها يُوسُفُ
پس پنهان داشت يوسف حقيقت اين مقاله را
فِي نَفْسِهِ
در