المؤمن » فرستاده و بر مقتضاى سرّ
« يُحِبُّهُمْ »
با بندهء خود هر دم اظهار محبتى مىنمايد ، اما بواسطهء حجاب آب و خاك بشريّت ، جمال وصال حقيقت بنقاب احتجاب متوارى گشته ، و ملاقات صورى ميسّر نمىشود ، لا جرم سجّان قضا و قدر را مىفرمايد كه آن روح مجروح را هر زمان به خشبات
« لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ »
ادبى مىكنند تا او بجناب قدس من بنالد ، و به زارى درآيد ، كه من آواز ناله و زارى بنده را دوست مىدارم كه « انين المذنبين احبّ الىّ من تسبيح المقرّبين » .
* * *
چون مرغ سحر « 1 » از غم گلزار بنالد * از غم ، دل ديوانهء من زار بنالد
اى آنكه ز دردت خبرى نيست مكن عيب * گر سوختهء از دل افكار بنالد
آن دوست مگوئيد كه از دوست برنجد * و ان يار مخوانيد كه از يار بنالد
از يا رب صوفى كه بسالوس زند لب * رندى كه بسوز از در خمار بنالد
قال للّه تعالى سبحانه و تعالى
« وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ »
و در زندان شدند با يوسف دو جوان از ملازمان ملك كه بر ايشان خشم گرفته بود
« قالَ أَحَدُهُما »
گفت يكى از آن دو جوان مر يوسف را
« إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً »
من چنان ديدم كه شيرهء خمر انگور گرفتم تا مىكنم
« وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ »
من بخواب ديدم كه نان بر سر خويش برداشتمى و مرغان از آن نان مىخوردندى
« نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ »
خبر ده ما را تعبير اين خواب
هامش
( 1 ) - الف : كز غم .