سوختهء مىگفت كه اگر فردا مرا به دوزخ برند و من چنين باشم كه اكنون هستم من در دوزخ آن كنم كه همهء بهشتيان به تفرّج و نظارهء من آيند . گفتند : چگونه ؟
گفت : در واديهاى دوزخ گرد بر مىآيم و فرياد مىزنيم كه « يا حنّان يا منّان » اى بهشتيان آنجا كه شمائيد همه ناز و نعمت مىبينيد و اينجا كه منم همه جمال منعم مىبينم اينجا آئيد تا لذّت مشاهده بينيد .
لمؤلفّه
بهشت ديدن آن يار مهوش است مرا * بهشت بىرخ او عين آتش است مرا
اگر وصال تو يابم بهر كجا كه روم * اگر چه آتش دوزخ بود خوش است مرا
مگر وصال تو آبى چكاندم بر لب * كه از فراق تو جان در كشاكش است مرا
نقلست : كه چون آن ماه روى كنعانى به سعايت زليخا و حكم عزيز مصر ، زندانى گشت و در فراقش آتش شوق در خرمن عيش زليخا زد ، و نايرهء اشتياق در كانون ضميرش اشتعال پذيرفت .
* * *
در اين فيروزه كاخ دير بنياد * عجب غافل نهاد است آدميزاد
به نعمت گرچه عمرى بگذراند * نداند قدر آن تا در نماند
بسا عاشق كه بر هجران دلير است * بدان پندار كز معشوق سير است
فلك چون آتش هجران فروزد * چو شمعش تن بكاهد جان بسوزد