زليخا كش از آن سرو يگانه * به از خرّم گلستان بود خانه
چه آن سرو از گلستانش بدر شد * گلستانش ز زندان تيرهتر شد
به تنگ آمد در آن زندان دل او * يكى صد شد ز هجران مشكل او
چه مشگل زان بتر بر عاشق زار * كه بىدلدار بيند جاى دلدار
چه آسايش در آن گلزار ماند * كزو گل رخت بندد خار ماند
چو خالى ديد از آن گل گلشن خويش * چو غنچه چاك زد پيراهن خويش
ز غم چون « 1 » بر سر آمد جان غمناك * چه باك ار جيب خود عاشق زند چاك
درى بر سينهء خود مىگشايد * كه غم بيرون رود شادى درآيد
القصه : زليخا از اين امر بهغايت اندوهناك گشت ، و شمّهء از احوال گذشته را بجان خريدارى مىكرد ، و بدان دست نمىيافت در تمنّاى ديدار وى چون شمع در رهگذر باد صبا جان مىداد ، و در آرزوى گفتار وى ، چون ماه همه شب گوش بر روزن مىنهاد « 2 » ، هرگاه كه نايرهء شوق ، شعلهء تمنّاى وصال برانگيختى ، به پنجهء
هامش
( 1 ) - ح : بر سر آن جان غمناك . د . پر بر .
( 2 ) - الف : بيت :هر شبى آيم به بام و گوش بر روزن نهم * شيشه بردارم بجانش ديدهء روشن نهم ؟