تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
* * *
ز من دورى نباشد هيچ‌گاهش * ولى نبود به من هرگز نگاهش
بر آن تشنه ببايد زار بگريست * كه بر لب آب ، بايد تشنه‌اش زيست
چه رويم شمع خوبى بر فروزد * دو چشم خود به پشت پاى دوزد
بدين انديشه آزارش نجويم * كه پشت پاش باشد به ز رويم
چه بگشايم به دو چشم جهان‌بين * به پيشانى نمايد صورت چين
بر آن چين سرزنش از من روا نيست * كه از وى هر چه مىآيد خطا نيست
دهانش كز سخن با من به تنگ است * بجز خون خوردنم از « 1 » دل چه رنگست
ز لعلش در دهانم آب گردد * به چشمم آب ، خون ناب [ خوناب ] گردد
فراقى كافتد از دوران ضرورى * به از و صلى بدين تلخى و شورى
و چون دايهء مهربان حال زليخا بر آن منوال ديد و از حقيقت مهم استفسار نمود ، زليخا نياز و افتقار خود و سركشى و استغناى يوسف با وى تقرير كرد ، دايه از اين واقعه متعجّب گشته گفت : چگونه يوسف را با زليخا ميل نباشد ، كه
هامش
( 1 ) - الف - ح : از وى چه رنگست .