مرتب هر يك از لون دگر سنگ * صقالت ديده و صافى و خوشرنگ
مرصّع چلستون از زر برافراخت * ز وحش و طير زيبا شكلها ساخت
بهپاى هر ستونى ساخت از زر * غزالى ناف او پرمشك از فر
ز طاووسان زرين صحن او پر * بدمهاى مرصّع در تبختر « 1 »
ميان آن درختى سر كشيده * كه مثلش چشم نادر بين نديده
ز سيم خام بودش نازنين ساق * ز زر اعضاش از فيروزه اوراق
بهر شاخش ز صنعت بود طيّار * زمرد بال مرغ لعل منقار
در آن خانه مصور ساخت هرجا * مثال يوسف و نقش زليخا
بهم بنشسته چون معشوق عاشق * ز مهر جان و دل با هم موافق
به يك جا اين لب او بوسه داده * به يك جا آن ميان اين گشاده
اگر نظارگى آنجا گذشتى * ز حسرت در دهانش آب گشتى
هامش
( 1 ) - ح - د : تحير .