يوسف از اين معنى وقوف يافته از صحبت زليخا اجتناب مىنمود ، و محترز مىبود ، و اين صورت موجب ازدياد محبّت و اشتداد مودّت مىشد تا به حدى كه بدر طلعت او هلال ، و سرو قامتش خلال « 1 » چنانچه عارف جامى در نسخهء سامى خود از صورت عشق و محبّتش به اين عبارت فرمود .
* * *
چه بندد بيدلى دل در نگارى * نگيرد كار او هرگز قرارى
اميد كامرانى نيست در عشق * صفاى زندگانى نيست در عشق
بود آغاز آن خون خوردن و بس * بود انجامش از خود مردن و بس
براحت كى بود آنكس سزاوار * كه خون خوردن بود يا مردنش كار
زليخا وصل را مىجست چاره * و ليكن « 2 » داشت يوسف زان كناره
زليخا رخ بر آن فرخ لقا داشت * ولى يوسف نظر بر پشت پا داشت
زليخا بهر يك ديدن همىسوخت * ولى يوسف ز ديدن ديده مىدوخت
چه يار از حال عاشق ديده پوشد * سزد كش خون دل از ديده جوشد
هامش
( 1 ) - ح : خلال گشته .
( 2 ) - د - الف : ولى مىكرد از آن يوسف كناره .