تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
نقلست : كه مر زليخا را دايهء بود كه محرم اسرار و واقف احوال وى بود ، و با وجود اين محرميّت ، مدّت هفت سال زليخا محبّت يوسف را در دل پوشيده مىداشت چنان كه آن دايه نيز بر حال وى اطلاع نمىيافت ، تا عاقبت حال رنگ رخسار و ديدهء اشكبار ، غمّاز حال وى آمد . * * *
غم خود پيش كسان شرح ندادم چكنم * رنگ رخساره و خون مژه غمازانند
دايه چون تغيير تمام از ضعيفى و نحيفى در اعضا و اندام وى مشاهده كرد گفت : اى « قرّة العين و ثمر الفؤاد » ترا چه رسيده است كه هر روز ضعيف‌ترى و هر ساعت نحيف‌تر ، اگر دردى ندارى ، نفس‌هاى سرد چرا برمىآرى ؟ و اگر هدف تير فراق نهء اين همه غم و اندوه بر خاطر چرا مىنهى ؟ گفت اى مادر دردى دارم و ليك درمان‌پذير نيست واقعهء دارم كه قابل تدبير نيست تا به اكنون اين راز را پنهان مىداشتم اكنون پرده از روى آن برمىدارم . * * *
عشق نهفتم بسى ، صبر ندارم كنون * سينه برآورده آه ، ديده فروريخت خون
اى مادر مرا با اين غلام عبرانى حالتى غريب دست داده و آتش عشق وى در درون جان من افتاده ، هر بار كه در او نگاه مىكنم تغيير كلى در احوال من پديد مىآيد كه از غايت حيرت درد دل با وى گفتن نتوانم . شعر
« علامة من كان الهوا فى فؤاده * اذا ما رأى المحبوب ان يتغيّرا »
* * *