مر او را گفت
« يَجْتَبِيكَ »
از مملكت ، و نبوّت در نماند ، از اين « اجتبا » كه حق تعالى به تو نسبت فرموده ، از معرفت و مغفرت در نمانى ، يعقوب مر يوسف را فرمود :
« وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ »
حق تعالى مرا ترا فرمود
« عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ »
يوسف را به آن علم تأويل از چاه و بند و زندان خلاصى رسيد ، و بر تخت سلطنت مصر متمكن گشت « 1 » ، ترا نيز اگر از بركت اين تعليم آزادى از چاه ويل و بند و سلاسل و زندان و دوزخ حرّاق كرامت فرموده بر تخت جنّت به سلطنت بنشاند عجيب و غريب نباشد .
[ لطيفهء در بيان تمامى نعمت ]
لطيفه « 2 » - يعقوب يوسف را گفت :
« وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ »
حق تعالى ترا فرمود
« وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي »
اتمام نعمت مر يوسف را ، آن بود كه از تحت چاهش بتخت جاه آورده ، و از قيد « 3 » بندگى به عز پادشاهى رسانيد ، و از ذلّ غريبى بعزّ پيغمبرى ترقى كرامت فرمود ، و اتمام نعمت دربارهء ما ، آن بود
« وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها »
يعنى شما را دست وسوسهء شيطان در راه عرفان « 4 » ، به چاه « 5 » عصيان ، انداخته بود ، تا شما را برسن انتباه ، بر دست يارهء
« تُوبُوا إِلَى اللَّهِ »
از چاه گناه بيرون آورديم ، و بر تخت عزت بر گرد بالش محبت
« إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ »
نشانديم و از منزلت بندگى « 6 » شيطان رجيم به عزّت خدمت رحمن الرّحيم ( جلّ جلاله ) فرموديم ، تا از ذلّ فراق بعزّ وصال رسانيديم .
لطيفهء ديگر « 7 » - اى درويش خاطر خويش خوشدار ، و دل بر كرم حضرت خداوندى استوار مىدار ، كه اگر يوسف را « اجتباء » دادند ترا متابعت محمد مصطفى
هامش
( 1 ) - د - ح : بدون گشت .
( 2 ) - د : بدون لطيفه .
( 3 ) - د : بدون لطيفه .
( 4 ) - د : بدون قيد و عز
( 5 ) - د : بدون چاه .
( 6 ) - د : بر دست سيارهء .
( 7 ) - ح : مذلت .